تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 326

مساهمون:

ص٣٢٦
شاه ندارم . » وقتى شاه چنين ديد كه گازر در كار خود مصمم است در مجلس عام بنشست و گازر را احضار كرد و او لباس كوب خود را بلند كرد و گردن شاه را با آن بكوفت كه از پا درآمد و بيهوش بيفتاد و شش ماه تمام بسترى بود و حالش چنان سخت شد كه آب را قطره قطره مىنوشيد ، وقتى بهبود يافت و بسخن آمد و بخورد و بياشاميد سراغ گازر را گرفت ، گفتند : « محبوس است » بگفت تا وى را احضار كردند ، گازر حضور يافت . شاه به دو گفت : « حق يك تقاضاى ديگر براى تو مانده است ، بكن كه من برعايت رسم ناچار ترا خواهم كشت » گازار گفت : « اگر حتما بايد كشته شوم تقاضايم اينست كه ضربتى به طرف ديگر گردن شاه بزنم . » شاه چون اين بشنيد از وحشت برو در - افتاد و گفت : « به خدا خواهم مرد » و بگازر گفت : « از چيزى كه براى تو فايده ندارد صرف نظر كن كه ضربت سابق هم براى تو فايده‌اى نداشت ، تقاضاى ديگر بكن كه هر چه باشد قبول ميكنم . » گفت : « من فقط تقاضاى زدن يك ضربت ديگر دارم . » شاه به وزيران خود گفت : « چه ميگوييد ؟ » گفتند : « اگر در راه رسوم بميرى بهتر است . » گفت : « لعنتىها اگر ضربت ديگر بزند من هرگز آب خنك نخواهم نوشيد ، براى آنكه ميدانم از ضربت اول چه كشيده‌ام . » گفتند : « ما راه چاره‌اى نميدانيم . » و چون خطر را در پيش ديد ، بگازر گفت : « به من بگو مگر روزى كه گماشتگان غريين ترا آورده بودند نميگفتى كه سجده كرده‌اى و آنها در بارهء تو دروغ گفته‌اند ؟ » گفت : « من گفتم ولى تو تصديق نكردى . » گفت : « تو سجده كرده بودى ؟ » گفت : « بله . » شاه از جاى خود برجست و سر او را بوسيد و گفت : « شهادت مىدهم كه تو راست ميگوئى و آنها در بارهء تو دروغ گفته‌اند ، من ترا بجاى آنها مىگمارم و كار تأديب آنها را به تو واميگذارم . » مهدى چندان بخنديد كه پا به زمين مىسائيد و گفت : « مرحبا » و او را جايزه داد . هيثم بن عدى گويد : « در مجلس مهدى بودم كه حاجب آمد و گفت : « ابن - ابى حفصه بر در است . » گفت : « نگذار بيايد كه منافق و دروغگو است » حسن بن
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 326 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي