تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
است ؟ از تقليد رفتار ما اجتناب كن . » آنگاه گريان برفت . خيزران كه نميخواست در خصوص او با رأى زينب مخالفت كند ، بيكى از كنيزان خود اشاره كرد تا او را بيكى از ساختمانها بردند و بگفت تا سر و وضع او را تغيير دهند و نيكوئى كنند . وقتى مهدى پيش وى آمد زينب برفته بود . رسم مهدى اين بود كه هر شب با خواص حرم خويش يك جا بنشيند ، خيزران قضيهء مزنه را با او بگفت كه گفته است سر و وضع او را تغيير دهند و نيكى كنند ، مهدى كنيزى را كه مزنه را بازگردانيده بود احضار كرد و گفت : « وقتى او را بساختمان بردى از او چه شنيدى ؟ » گفت : « در فلان راهرو به دو رسيدم و از اينكه با تيره روزى برون ميشد گريان بود و آيه‌اى را كه معنى آن چنين بود ميخواند : « خدا مثلى مىزند ، دهكده‌اى كه امن و آرام بود و روزيش از هر طرف بفراوانى ميرسيد آنگاه منكر نعمت‌هاى خدا شد و خدا بسزاى اعمالى كه ميكردند پردهء گرسنگى و ترس بر آنها كشيد . » مهدى به خيزران گفت : « به خدا اگر با او جز اين رفتار كرده بودى هرگز با تو سخن نميگفتم . » . آنگاه بسيار بگريست و گفت : « خدايا از زوال نعمت به تو پناه ميبرم . » و رفتار زينب را بشنيد و گفت : « به خدا اگر او بزرگتر زنان ما نبود قسم ميخوردم كه هرگز با او سخن نگويم . » آنگاه كنيزى را بساختمانى كه براى مزنه خالى شده بود فرستاد و گفت : « از قول من به او سلام برسان و بگو اى دختر عمو ، خواهرانت پيش من فراهم آمده‌اند اگر مايهء زحمت تو نميشدم پيش تو ميآمديم . » وقتى مزنه پيغام را بشنيد مقصود مهدى را بدانست . زينب دختر سليمان نيز حضور يافته بود ، مزنه دامن كشان بيامد و مهدى بگفت تا بنشيند ، مهدى به دو خوش آمد گفت و نزديك خواند و از زينب دختر سليمان بن على بالاتر نشاند . پس از آن از اخبار گذشتگان خويش و ايام كسان و تغيير دولتها سخن بميان آمد و او رشتهء سخن را بكس وانگذاشت . مهدى به دو گفت : « اى دختر عمو اگر نبود كه من نميخواهم قومى را كه تو از آنها هستى در كار خودمان شركت دهم ، ترا بزنى ميگرفتم . بهتر