تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 319

مساهمون:

ص٣١٩
از خدمهء خيزران بيامد و گفت : « زنى زيبا بر در است كه كهنه پاره‌هائى پوشيده و ميل ندارد نام و حال خويش را جز با شما بگويد و ميخواهد پيش شما بيايد . » مهدى از پيش به خيزران گفته بود كه با زينب دختر سليمان آميزش كند و سفارش كرده بود كه از او ادب و اخلاق فرا گيرد ، گفته بود : « اين پيره زن از ماست و متقدمان ما را ديده است . » خيزران بخادم گفت : « بگذار بيايد . » زنى زيبا و پر رونق بيامد كه كهنه پاره‌هائى بتن داشت و با فصاحت سخن گفت . به دو گفتند : « تو كيستى ؟ » گفت : « من مزنه دختر مروان بن محمدم و روزگار مرا چنين كرده است كه مىبينى ، به خدا اين كهنه پاره‌ها نيز عاريه است ، شما وقتى خلافت از ما بگرفتيد و از دست ما بدر رفت و بشما رسيد با وجود كمال حاجت از آميزش عامه بيم داريم . مبادا چيزى رخ دهد كه شرف ما را ببرد . پيش شما آمده‌ايم تا بهر حال در سايهء شما باشيم تا دعوت خداى در رسد . » چشمان خيزران پر اشك شد ، زينب دختر سليمان ابن على به دو نگريست و گفت : « اى مزنه خدا گشايشت ندهد ، يادت هست كه در حران پيش تو آمدم و تو روى همين فرش نشسته بودى و زنان خويشاوند شما بر اين مخده‌ها نشسته بودند ، من با تو در بارهء جثهء ابراهيم امام سخن گفتم ، با من خشونت كردى و گفتى بيرونم كنند ؟ ميگفتى : « زنان را چكار كه در كار مردان دخالت كنند . » به خدا مروان بهتر از تو رعايت حق ميكرد ، وقتى پيش او رفتم قسم خورد كه ابراهيم را نكشته است ، اما دروغ ميگفت سپس مرا مخير كرد كه خودش او را دفن كند يا جثه‌اش را به من بدهد ، من گرفتن جثه را ترجيح دادم ، ميخواست پولى به من بدهد نپذيرفتم . » مزنه گفت : « به خدا در نتيجهء همان اعمال از آن حالت به اين وضع افتاده‌ام كه مىبينى ، گويا اين را مىپسندى كه خيزران را بتقليد آن تشويق ميكنى ، ميبايست او را تشويق كنى كه نيكى كند و در مقابل بدى بدى نكند تا نعمت خويش را مصون دارد و دين خود را حفظ كند . » آنگاه به زينب گفت : « دختر عمو اكنون كه مىبينى خدا حق ناشناسى ما را چگونه سزا داده
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 319 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي