وقتى سومى را بنوشيد ، گفت : اعرابى ميدانى من كيم ؟ » گفت : « بله ، گفتى يكى از سرداران مهدى هستى . » گفت : « نه اينطور نيست ؟ » گفت : « پس كى هستى ؟ » گفت : « خود امير مؤمنانم . » اعرابى مشك خود را برگرفت و دهان آن را ببست .
مهدى گفت : « شراب بده » گفت : « به خدا ديگر جرعهاى از آن نخواهى نوشيد . » گفت : « چرا ؟ » گفت : « جامى به تو داديم ادعا كردى از خدمهء خاصى ، ما نيز تحمل كرديم . جام ديگرى دادم ادعا كردى يكى از سرداران مهدى هستى ، ما نيز تحمل كرديم . سومى را داديم ادعا كردى امير مؤمنانى ، به خدا ميترسم اگر جام چهارم را بدهم بگويى پيغمبر خدائى . » مهدى بخنديد ، بعد از آن سپاه اطراف او را گرفت و شاهزادگان و اشراف پيش او آمدند و اعرابى سخت پريشان شد و همه در انديشهء نجات جان خويش بود و بشدت دويدن گرفت . مهدى به دو گفت : « باك مدار . » و بگفت تا صلهاى كافى از پول و لباس پارچه و لوازم به دو دادند . اعرابى گفت :
« شهادت مىدهم كه راستگو هستى و اگر ادعاى چهارم و پنجم كرده بودى از عهده برون ميآمدى . » مهدى از گفتار او بخنديد و همين كه چهارم و پنجم را به زبان آورد نزديك بود از اسب بيفتد . آنگاه مستمرى براى او معين كرد و بصف خواص خويش برد .
وزير مهدى ابو عبيد الله معاوية بن عبد الله اشعرى ، جد محمد بن عبد الوهاب دبير بود كه پيش از خلافت ، دبير او بوده بود . مهدى يكى از فرزندان ابو عبيد الله را بتهمت زندقه بكشت و ميان آنها وحشت افتاد و مهدى او را معزول كرد .
ابو عبيد الله تا بسال صد و هفتادم زنده بود ، پس از وى مهدى يعقوب بن داود سلمى را تقرب داد و در فرمان وى كه بديوانها فرستاده شد چنين آمده بود : « امير مؤمنان او را برادر خويش كرده و از همه مردم فقط او همه وقت بحضور او تواند رسيد . » پس از آن وى را به تبانى با طالبيان متهم كرد و ميخواست خونش بريزد ، ولى او را حبس كرد و همچنان تا روزگار رشيد در حبس بود و رشيد او را آزاد كرد .
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 317
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣١٧