تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
پيش او خوردنيى پيدا كنيم . » عمرو بگشت تا صاحب يك باغچهء سبزى را يافت كه پهلوى آن كلبه‌اى داشت ، پيش وى رفت و گفت : « خوردنى دارى ؟ » گفت : « بله ، چند نان جو و شير ترش و سبزى و سير . » مهدى گفت : « اگر روغن داشته باشى كافى است » گفت « بله ، كمى دارم . » و اين چيزها را پيش آورد كه بسيار بخوردند و مهدى چندان بخورد كه ديگر جاى خوردن نداشت . به عمرو گفت : « شعر بگو و حال ما را وصف كن . » عمرو شعرى بدين مضمون گفت : « كسى كه شير ترش با روغن و نان جو و سير ميخوراند به واسطهء رفتار بد سزاوار يك يا دو يا سه سيلى است . » مهدى گفت : « به خدا بد گفتى بهتر بود ميگفتى : « به واسطهء رفتار نيك سزاوار يك يا دو يا سه كيسه است . » پس از آن سپاه بيامد و خزائن و خدمه و همراهان برسيدند و بگفت تا صاحب باغچه را سه كيسهء درهم بدادند . گويد : « بار ديگر اسبش او را كه براى شكار رفته بود دور برد . گرسنه به خيمهء اعرابى رسيد و به دو گفت : « اى اعرابى آيا خوردنى دارى كه من مهمان تو شوم ؟ » گفت : « تو را تر و تازه و اهل نعمت مىبينم ، اگر به آنچه هست اكتفا كنى هر چه داريم پيش آريم . » گفت : « هر چه دارى بيار . » براى او نان خاكسترپز بياورد كه بخورد و گفت : « خوب بود ، ديگر چه دارى بيار . » و او مقدارى شير در ظرفى بياورد ، بنوشيد و گفت : « خوب بود ، ديگر چه دارى بيار . » و او كمى شراب در مشكى بياورد اعرابى يكى بنوشيد و به مهدى نيز بنوشانيد ، مهدى چون بنوشيد ، گفت : « ميدانى من كيم ؟ » گفت : « نه به خدا . » گفت : « من از خدمهء خاصم . » گفت : « خدا مقام ترا مبارك كند و هر كه هستى ترا حفظ كند . » پس از آن اعرابى جامى بنوشيد و به دو نيز بنوشانيد و چون بنوشيد ، گفت : « اى اعرابى ميدانى من كيم ؟ » گفت : « بله ، گفتى از خدمهء خاصى . » گفت : « نه اينطور نيست . » گفت : « پس كيستى ؟ » گفت : « يكى از سرداران مهديم . » گفت : « خانه‌ات وسيع و زيارتگاهت پاكيزه باد . » پس از آن اعرابى جامى بنوشيد و به دو نيز بنوشانيد