ابى ليلى گفت : « فرمان امير مؤمنان را اجرا كن . » و ابن شبرمه گفت : « چنين مكن » عيسى ، نيز از قتل وى دريغ كرد و به ابو جعفر وانمود كه او را كشته است و قصه شيوع يافت . وقتى فرزندان على با منصور در بارهء برادرشان عبد الله سخن كردند بآنها جواب داد او پيش عيسى بن موسى است و چون به مكه رسيدند پيش عيسى ابن موسى رفتند و سراغ عبد الله را گرفتند ، گفت : « او را كشتم . » پيش ابو جعفر رفتند و گفتند : « عيسى ميگويد او را كشتهام . » ابو جعفر نسبت به عيسى اظهار خشم كرد و گفت : « عموى مرا ميكشد ؟ به خدا او را خواهم كشت . » ابو جعفر ميخواست عيسى ، عبد الله را كشته باشد تا در مقابل او عيسى را نيز بكشد و از هر دو آسوده شود ، آنگاه عيسى را احضار كرد و گفت : « چرا عموى مرا كشتهاى ؟ » گفت :
« تو دستور داده بودى او را بكشم . » گفت : « من دستور ندادم . » گفت : « اين نامهايست كه در اين باب به من نوشتهاى . » گفت : « من ننوشتهام . » وقتى اصرار منصور را بديد و بر جان خويش بيمناك شد ، گفت : « عبد الله پيش من است و او را نكشتهام . » گفت : « او را به ابو الازهر مهلب بن ابى عيسى تحويل بده . » او نيز عبد الله را با ابو الازهر داد و همچنان پيش وى محبوس بود . آنگاه منصور دستور داد او را بكشد . ابو الازهر پيش وى رفت و او با كنيز خويش بود عبد الله را بگرفت و گلويش را فشار داد تا بمرد و وى را روى بستر دراز كرد . پس از آن كنيز را گرفت كه خفه كند و او گفت : « بندهء خدا جور ديگر بكش . » ابو الازهر گفته بود جز او نسبت بهيچيك از كسانى كه ميكشمشان رقت نكردم ، روى خويش را بر - گردانيدم و بگفتم تا او را خفه كردند و وى را با عبد الله بر بستر نهادم و دست كنيز را زير پهلوى او و دست او را زير پهلوى كنيز جا دادم ، گوئى هم آغوش بودهاند سپس بگفتم تا اطاق را روى آنها خراب كردند . پس از آن ابن علاثهء قاضى و كسان ديگر را بياورديم و عبد الله و كنيز را در حال هم آغوشى بديدند ، آنگاه او را در مقبرهء ابى سويد نزديك دروازهء شام بغداد بناحيهء مغرب به خاك سپردند .
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 309
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٠٩