تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
تو ، دوستى مقدماتى دارد . » گفت : « اى امير مؤمنان خدا قدرت تهيهء مقدمات را نيز به تو داده است . » گفت : « چطور ؟ » گفت : « او را نعمت ميدهى و او ترا دوست مىدارد و چون او ترا دوست دارد تو او را دوست خواهى داشت . » گفت : « او را پيش از وقوع مقدمات دوست خواهم داشت ، ولى چرا از همه چيزهاى ديگر دوستى را انتخاب كردى ؟ » گفت : « براى آنكه وقتى او را دوست داشتنى خوبيهاى كوچك او پيش تو بزرگ نمايد و بديهاى بزرگ او پيش تو كوچك نمايد و خطاهايش چون خطاهاى كودكان شود و حاجت او بنزد تو چون حاجت نزديكان محرم بود . » . روزى ديگر منصور به ربيع گفت : « اى ربيع چه خوش بود دنيا اگر مرگ نبود . » ربيع گفت : « دنيا به وسيلهء مرگ خوش است . » گفت : « چطور ؟ » گفت : « اگر مرگ نبود تو اينجا ننشسته بودى » گفت : « راست گفتى . » . اسحاق بن فضل گويد يك روز كه بر در منصور بوديم عمرو بن عبيد بيامد و از خر خود پياده شد و بنشست ، ربيع برون آمد و به دو گفت : « اى ابو عثمان پدر و مادرم فدايت ، برخيز و بيا . » و چون او پيش ابو جعفر رفت بگفت تا به نزديك او نمدچه‌اى برايش بگستردند و پس از آنكه سلام كرد وى را بر آن بنشانيد ، پس از آن گفت : « اى ابو عثمان ، مرا وعظ كن . » و او نيز موعظه‌اى چند بگفت . وقتى ميخواست برخيزد ، گفت : « گفتم ده هزار به تو بدهند . » گفت : « احتياجى به آن ندارم . » ابو جعفر گفت : « به خدا بايد بگيرى . » گفت : « به خدا نميگيرم . » مهدى كه حضور داشت گفت : « امير مؤمنان قسم مىخورد و تو هم قسم ميخورى . » عمرو به ابو جعفر نگريست و گفت : « اين جوان كيست ؟ » گفت : « اين محمد پسر من است ، لقبش مهدى است و وليعهد من است » گفت : « لباسى به دو پوشانيده‌اى كه لباس نيكان نيست و لقبى به او داده‌اى كه استحقاق آن نيافته است و كارى را براى او مهيا كرده‌اى كه هر چه كمتر بدان پردازد بيشتر بهره برد . » آنگاه گفت : « بله برادرزادهء من وقتى پدرت قسم خورد عمويت قسم او را ميشكند زيرا پدرت بيشتر از عمويت قدرت
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 306 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي