مسعودى گويد : عبد الله بن عياش منتوف حكايت ميكرد كه يك روز كه پيش منصور بوديم ، گفت : « آيا جبارى را ميشناسيد كه اول نام وى عين باشد و جبارى را كه اول نام او عين باشد با جبارى كه اول نام او عين باشد با جبارى كه اول نام او عين باشد كشته باشد ؟ » گفتم : « بله اى امير مؤمنان ، عبد الملك بن مروان . عمرو بن سعيد بن عاص و عبد الله بن زبير و عبد الرحمن بن محمد بن اشعث را كشت . » منصور گفت : « خليفهاى را ميشناسيد كه جبارى را كه اول نام او عين باشد با جبارى كه اول نام او عين باشد با جبارى كه اول نام او عين باشد كشته باشد ؟ » گفتم :
« بله اى امير مؤمنان ، تو عبد الرحمن بن مسلم و عبد الجبار بن عبد الرحمن را كشتهاى و خانه بر عمويت عبد الله بن على فرود آمده است . » گفت : « گناه من چيست كه خانه بر او فرود آمده است ؟ » گفتم : « تو گناهى ندارى . » و او لبخند زد و گفت :
« آيا اشعارى را كه زن وليد بن عبد الملك و خواهر عمرو بن سعيد هنگامى كه عبد الملك برادر او را كشته بود گفته بود ، به ياد دارى ؟ » گفتم : « بله اى امير مؤمنان . » آن روز كه برادرش كشته شد سر برهنه برون آمد و اشعارى ميخواند كه مضمون آن چنين بود : « اى ديده در شامگاهى كه خلافت را به زور ربودند بر عمرو فراوان گريه كن . اى پسران رشتهء باطل با عمرو خيانت كرديد و همهء شما بر اساس خيانت خانه ميسازيد . عمرو ناتوان نبود ولى مرگ ناگهان آمد و او نميدانست .
گويا بنى مروان هنگامى كه او را ميكشتند ، پرندگان حقيرى بودند كه بر عقابى اجتماع كرده بودند . زشت باد دنيايى كه جهنم در انتظار مردم آن است و پردهء خويشاوندى را ميدرد . اى قوم من وفا را بنگريد و خيانت را بنگريد و آنها را كه بروز در به روى عمرو بستند بنگريد . ما برفتيم و شماتتگران نيز شبانگاه برفتند و گوئى به گردن ايشان تخته سنگها بود . » .
ابن عياش گويد منصور گفت : « اشعارى كه عمرو بن سعيد براى عبد الملك بن مروان فرستاده بود چه بود ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان به دو نوشت : « پسر مروان
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 310
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣١٠