تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧
كفاره دادن دارد . » منصور به دو گفت : « اى ابو عثمان آيا حاجتى دارى ؟ » گفت : « بله . » گفت : « چيست ؟ » گفت : « مرا احضار نكنى تا خود بيايم » گفت : « بنابر اين همديگر را نخواهيم ديد . » گفت : « تقاضاى من همين است . » آنگاه برفت و منصور از پس او بگريست و شعرى بدين مضمون خواند : « همه‌تان آهسته گام ميزنيد ، همه‌تان شكارى ميطلبيد ، بجز عمرو بن عبيد . » . پس از آنكه براى مهدى بيعت گرفتند عمرو بن عبيد پيش منصور آمد ، منصور به دو گفت : « اى ابو عثمان اين پسر امير مؤمنان و وليعهد مسلمانان است . » عمرو گفت : « اى امير مؤمنان مىبينم كه كارها را براى او مهيا كرده‌اى ، خلافت به دو ميرسد و تو مسئول اعمال اوئى . » منصور بگريست و گفت : « مرا موعظه كن » گفت : « اى امير مؤمنان خدا جهان را يكسر به تو داده ، با قسمتى از آن خويشتن را از وى بخر ، اينكه اكنون بدست توست اگر بدست ديگران مانده بود به تو نميرسيد ، از شبى كه روز آن شب ديگرى به دنبال ندارد ، بترس . » و شعرى بدين مضمون بخواند : « اى كه آرزو فريبت داده و مرگ و رنج در مقابل آرزوهاى توست ، مگر نمىبينى كه دنيا و زيور آن مانند كاروانسراست كه فرود آيند و راهى شوند . حوادث آن در كمين خوشيهايش رنج و صفايش تيره و ملكش دست بدست است پيوسته ساكن خود را بيمناك دارد و ملايمت و گفتگو در كار آن نيست . گوئى هر كه در آن ساكنست هدف مرگ و حادثه‌هاست و حوادث روزگار در آنجا تير اندازى مىكند . جان تو فرارى است و مرگ در كمين آنست و هر گامى كه بلغزد گناهى است . انسان در راه چيزهايى ميكوشد كه براى وارث بجا ميماند و همهء كوششها كه مىكند سرانجام بقبر مىرسد . » . عمرو بن عبيد بروزگار منصور بسال صد و چهل و چهارم و بقولى صد و چهل و پنجم بمرد . كنيهء ابو عثمان داشت و وابستهء بنى تميم بود ، جدش باب از اسيران كابل و از مردم سند بود . عمرو بروزگار خويش شيخ و مفتى معتزله بود و در بارهء عدل