از من چيزها ميخواهد كه گمان دارم براى او گران تمام شود . مىخواهد عهدى را كه مروان بسته با قطع خويشاوندى و نادرستى بشكند . من او را بر خويش مقدم داشتم در صورتى كه بر او مقدم بودم ، و اگر مطيع او نشده بودم حوادث سخت رخ ميداد . قولى كه به مروان دادم خطائى بود كه بر خلاف تدبير كردم و حادثهاى ناروا بود ، اگر قرارى را كه ميان ما هست اجرا كنيد ، همگى بفراغت و گشاده خاطرى باز خواهيم گشت و اگر آن را بناحق به عبد العزيز دهد ، بنى حرب از ما و از او بيشتر حق دارند . » .
تولد منصور بسال وفات حجاج بن يوسف يعنى سال نود و پنجم بود . ميگفت :
« من در ذى حجه تولد يافتهام و در ذى حجه بالغ شدهام و در ذى حجه بخلافت رسيدهام و پندارم كه مرگم در ذى حجه باشد . » و چنان شد كه ميگفت .
فضل بن ربيع گويد : « در سفرى كه منصور مرد من با وى بودم . در منزلى فرود آمد و مرا احضار كرد ، زير گنبدى بود و رو به ديوار داشت ، به من گفت : « مگر به تو نگفته بودم نگذارى عامه وارد اين جاها شوند و چيزهاى بى معنى بنويسند ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان چه نوشتهاند ؟ » گفت : « مگر نمىبينى كه بر ديوار نوشته : « اى ابو جعفر مرگت در رسيد و سالهايت بسر رسيد و فرمان خدا بناچار نازل مىشود ، ابو جعفر ! مگر كاهن يا منجم قضاى خدا را دفع تواند كرد يا اينكه تو نادانى ؟ » گفتم : « به خدا من به ديوار چيزى نمىبينم . » كه ديوار سپيد و پاكيزه بود . گفت : « ترا به خدا ؟ » گفتم : « به خدا . » گفت : « پس اين ضمير من است كه از مرگم خبر ميدهد ، مرا زودتر به حرم پروردگارم برسان كه از گناهان و زيادهرويهايم بگريزم » پس حركت كرديم و او سنگين شده بود . وقتى به بئر ميمون رسيديم به دو گفتم : « اينجا بئر ميمون است و وارد حرم شدهاى . » گفت : « الحمد لله . » و در همان محل وفات يافت . » .
منصور به ژرفبينى و درستى راى و حسن تدبير چنان بود كه از حد وصف برون
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 311
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣١١