تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
داشت اما او نپذيرفت و در كار خروج اصرار ورزيد تا بقتل رسيد و در كناسه آويخته شد . پس از آن بنى اميه بسر ما ريختند ، شرف ما را ربودند و عزت ما را ببردند ، به خدا خونى پيش ما نداشتند كه انتقام آن را بخواهند و هر چه بود بسبب خروج آنها بود كه ما را از شهرها تبعيد كردند ، يك بار به طائف و بار ديگر به شام و نوبت ديگر به سراة رفتيم تا خداوند شما را بپيروى و يارى ما برانگيخت و بكمك شما شرف و عزت ما را تجديد كرد و حق ما را آشكار كرد و ميراث ما را كه از پيمبر صلى الله عليه و سلم داشتيم بما داد . حق به حق دار رسيد و خدا محل نور خويش را نمودار كرد و ريشهء گروه ستمگاران را ببريد و الحمد لله رب العالمين . « وقتى به فضل و حكم عادلانهء خدا كار بر ما قرار گرفت چون خدا ما را به ايشان برترى داده و خلافت و ميراث پيمبر را بما عنايت كرده بود از روى حسد و بظلم بر ما تاختند كه از بنى اميه ترسان ولى با ما جسور بودند . به خدا اى مردم خراسان من آنچه كردم از روى پندار و جهل نكردم . از آنها بعضى خبرهاى ناخوشايند ميرسيد و من كسانى را مأمور آنها كردم و گفتم اى فلان برخيز و فلان مقدار پول همراه ببر ، و تو نيز اى فلان برخيز و فلان مقدار پول با خود ببر ، و دستورهايى دادم كه طبق آن عمل كنند ، آنها نيز به مدينه رفتند و آنها را بديدند و اين پول‌ها بدادند . به خدا از پير و جوان و كوچك و بزرگ آنها كس نماند كه به وسيلهء اين فرستادگان با من بيعت نكرد و من خونشان را به وسيلهء اين بيعت روا خواستم و اكنون كه بيعت شكستند و بفتنه برخاستند و بر ضد من خروج كردند خونشان روا شد . » و در حال فرود آمدن از پله‌هاى منبر آيه‌اى را كه معنى آن چنين است بخواند : « ميان آنها و منظورشان حايل شدند چنان كه از پيش با پيروانشان كرده بودند كه آنها در شكى جانكاه بوده‌اند . » . مسعودى گويد : روزى منصور به ربيع گفت : « حاجتى دارى بگو . » گفت : « اى امير مؤمنان ، حاجت من اينست كه فضل پسرم را دوست بدارى . » گفت : « واى بر