آن چنين است : « اگر حالت من و حالت خويش را با ديدهء دور از هوس بنگرى ، مىبينى كه هر روز از زندگى سخت من بگذرد يك روز از روزگار خوش ترا بسر ميبرد . » مسعودى گويد وقتى منصور عبد الله بن حسن و برادرانش و كسانى از خاندان وى را دستگير كرد در هاشميه به منبر رفت و پس از حمد و ثناى خدا و صلوات پيمبر صلى الله عليه و سلم گفت : « اى مردم خراسان شما پيروان و ياران و اهل دعوت ما هستيد اگر با ديگرى بيعت كنيد با كسى بهتر از ما بيعت نخواهيد كرد . بخدائى كه خدائى جز او نيست . ما فرزندان ابو طالب را با كار خلافت واگذاشتيم و كم و بيش در كارشان دخالت نكرديم . على بن ابى طالب رضى الله عنه قيام كرد و توفيق نيافت به حكميت رضا داد و امت در بارهء او اختلاف كرد و تفرقه پديد آمد ، آنگاه پيروان و ياران و معتمدانش بسرش ريختند و او را بكشتند . پس از او حسن بن على رضى الله عنه قيام كرد . . . معاويه با او دسيسه كرد كه من ترا وليعهد خود ميكنم و بنفع او كناره گرفت و كار را به دو سپرد . . . وى زنان متعدد داشت . . . و سرانجام در بستر بيمارى بمرد . » « آنگاه پس از وى حسين بن على رضى الله عنه قيام كرد كه اهل عراق و كوفه اهل نفاق و فتنه ، مردم اين شهر بد ( و سوى كوفه اشاره كرد ) كه نه با من بجنگند تا با آنها بجنگم و نه بصلحند تا با آنها به صلح باشم ، خدا ميان من و آنها جدايى افكند ، اين مردم با او خدعه كردند و ياريش نكردند و از او دورى گرفتند و تسليم دشمنش كردند كه كشته شد . پس از او زيد بن على قيام كرد اهل كوفه با او خدعه كردند و چون او را بقيام و خروج واداشتند تسليم دشمن كردند . پدر من محمد بن على او را به خدا قسم داده بود كه خروج نكند و گفته بود : « سخن اهل كوفه را باور مكن ، ما در علم خويش يافتهايم كه يكى از خاندان ما در كناسه آويخته مىشود و بيم دارم آن آويخته تو باشى . » عمويم داود نيز او را قسم داد و از حيلهء اهل عراق بر حذر
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 304
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٠٤