تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 303

مساهمون:

ص٣٠٣
حسن بن جعفر را رها كردند و بقيهء كسانى را كه ياد كرديم در حبس بداشتند تا مرگشان در رسيد . محبس آنها بساحل فرات نزديك تل كوفه بود . اكنون يعنى بسال سيصد و سى و دو محل آنها در كوفه زيارتگاه كسان است كه همان زير زمين را بر سر آنها خراب كردند كار تطهير و وضوى آنها در همانجا بود و از عفونت به رنج افتاده بودند و يكى از مواليان تدبيرى كرد و مقدارى مشك نزد آنها برد كه از استشمام آن عفونت را دفع ميكردند و چنان بود كه پاهاى آنها ورم ميكرد و همچنان بالا ميرفت تا بقلب ميرسيد و مايهء مرگ ميشد . در روايت ديگر گفته‌اند كه وقتى در اين محل محبوس شدند ، تشخيص وقت نماز مشكل بود ، قرآن را پنج قسمت كرده بودند و از آن پس كه قرائت يك قسمت آن بسر ميرسيد ، يكى از نمازها را به پا ميداشتند . پنج كس از آنها بجا مانده بود اسماعيل بن حسن بمرد و جثهء وى را پيش آنها گذاشتند تا بو گرفت . داود بن حسن نيز بمرگ ناگهانى بمرد ، وقتى سر ابراهيم بن عبد الله را آورده بودند ، منصور به وسيلهء ربيع سر را پيش آنها فرستاد . عبد الله نماز ميخواند كه سر را پيش او آوردند ادريس برادرش گفت : « اى ابو محمد در نماز خود شتاب كن . » عبد الله به دو نگريست و سر را بگرفت و بدامن نهاد و گفت : « اى ابو القاسم خوش آمدى به خدا تا آنجا كه من ميدانم تو از آنها بودى كه خدا عز و جل در بارهء آنها گفته است : « آنها كه بعهد خدا وفا كنند و پيمان نشكنند و آنها كه چيزى را كه خدا پيوسته خواسته پيوند دهند . » ربيع گفت : « ابو القاسم نسبت به خودش چطور بود ؟ » گفت : « چنان بود كه شاعر گويد : « جوانمردى كه شمشيرش او را از ذلت مصون داشت و از گناهان اجتناب ميكرد . » آنگاه به ربيع نگريست و گفت : « برفيق خود بگو از تيره روزى ما و روزگار خوش تو روزها گذشته و بروز قيامت يك ديگر را خواهيم ديد . » ربيع گويد : « هرگز منصور را درهم رفته‌تر از موقعى كه اين پيغام را به دو رسانيدم نديده بودم . » عباس بن احنف اين معنى را گرفته و شعرى گفته كه مضمون