تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
جز خودت به كسى وامگذار . » . گويند براى منصور خوراكى از مغز و شكر فراهم كرده بودند كه آن را خوشمزه يافت و گفت : « ابراهيم ميخواهد مرا از اين چيزها محروم كند . » گويند پس از كشته شدن محمد و ابراهيم روزى منصور بمصاحبان خود گفت : « به خدا هيچ كس صميمىتر از حجاج نسبت به بنى مروان نبود . » مسيب بن زهير ضبى برخاست و گفت : « اى امير مؤمنان حجاج كارى نكرده كه ما نكرده باشيم ، به خدا قسم كه خدا روى زمين خلقى نيافريده كه بنزد ما از پيمبرمان صلى الله عليه و سلم عزيزتر باشد ، بما فرمان دادى فرزندان او را بكشيم ما نيز اطاعت تو كرديم و آنها را بكشتيم . آيا با تو صميمى بوده‌ايم يا نه ؟ » منصور گفت : « بنشين كه هرگز ننشينى . » . از پيش گفتيم كه منصور عبد الله بن حسن بن حسن بن على رضى الله عنه و بسيارى از خاندان او را بگرفت . و اين بسال صد و چهل و چهارم هنگام بازگشت وى از حج بود . آنها را از مدينه به ربذه آوردند كه بر جادهء عراق بود . از جملهء دستگيرشدگان ابراهيم بن حسن بن حسن و ابو بكر بن جعفر بن حسن بن حسن نيز با عبد الله ابن حسن همراه بودند و محمد بن عبد الله بن عمر بن عثمان بن عفان برادر مادرى عبد الله ابن حسن بن حسن كه مادرشان فاطمه دختر حسين بن على و مادر بزرگشان فاطمه دختر پيمبر صلى الله عليه و سلم بود ، با ايشان بود . در ربذه منصور ، محمد بن عبد الله بن عمر ابن عثمان را برهنه كرد و هزار تازيانه زد و محل دو برادرزاده‌اش محمد و ابراهيم را از او پرسيد و او گفت كه محل آنها را نمىداند . منصور در تخت روانى از ربذه برفت و اين گروه را به بند آهنين كردند و در كجاوه‌هاى سرگشاده نهادند . منصور در تخت روان خود كه بر جمازه‌اى بود بر آنها گذر كرد ، عبد الله بن حسن بر او بانگ زد كه « اى ابو جعفر ما روز بدر با شما چنين رفتار نكرديم . » پس آنها را به كوفه بردند و در زير زمينى محبوس كردند كه روز را از شب تشخيص نمىدادند . سليمان و عبد الله پسران داود بن حسن بن حسن و موسى بن عبد الله بن حسن و