كشته شد . يكى از اخباريان از حماد تركى آورده كه گفته بود : « منصور بساحل دجله در همانجا كه اكنون خلد و مدينة السلام نام دارد در ديرى فرود آمده بود ، هنگام گرماى روز ربيع بيامد ، منصور در اطاق خود خفته بود و من بر درم بودم ، محفظه بدست ربيع بود كه از خروج محمد بن عبد الله خبر داشت ، به من گفت : « اى حماد در را باز كن . » گفتم : « امير مؤمنان تازه خوابيده است . » گفت : « باز كن مادرت عزادار شود . » منصور سخن او را بشنيد و برخاست و در را بدست خويش گشود و محفظه را بگرفت و نامهها را كه در آن بود بخواند و آيهاى قرائت كرد كه معنى آن چنين است : « ميان ايشان تا بروز رستخيز دشمنى و كينه افكنديم ، هر چه آتش جنگ افروزند خدا آن را خاموش كند . در زمين به تباهى كوشند و خدا تباه كاران را دوست ندارد . » آنگاه بفرمود تا مردم و سرداران و موالى و خاندان و ياران او را احضار كنند و حماد تركى را بگفت تا اسبان را زين كند و سليمان بن مجالد را دستور حركت داد و مسيب بن زهير را بگفت تا آذوقه تقسيم كند ، آنگاه برون شد و بمنبر رفت و حمد و ثناى خدا و صلوات پيمبر صلى الله عليه و سلم گفت و شعرى خواند كه مضمون آن چنين است : « من كه از قوم سعد دست بداشتهام چرا آنها از روى جهالت نا سزاى من ميگويند ، اگر بنى سعد را ناسزا گويم از ترس دشمن ساكت خواهند شد ، حقا كه جهالت و ترس دو خصلت ناستوده است ، به خدا از كارى كه ما بدان قيام كرديم عاجز ماندند و كسى را كه اين كار را بسر برد سپاس نداشتند و چون زمينه مهيا شد راه دشمنى رفتند و حسادت كردند و انصاف ندادند از من چه انتظار دارند رفتار آنها را تحمل كنم هرگز ! به خدا اگر عزيز بميرم بهتر است كه با ذلت زندگى كنم ، اگر به عفو من دل خوش نكنند ، باشد كه همان را بجويند و نيابند ، نيك بخت آنست كه از سرنوشت ديگرى پند گيرد » آنگاه فرود آمد و گفت : « اى غلام پيش بيا » و سوار شد و به اردوگاه رفت و ميگفت : « خدايا ما را بكسان وامگذار كه تباه شويم ، بخودمان نيز وامگذار كه عاجز مانيم ، ما را
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 301
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٠١