كنم ، مگر از بصره خبر داشتى ؟ » گفت : « نه ، ولى از خروج مردى سخن آوردى كه وقتى كسى همانند او خروج كند ، هيچكس از همراهى او تخلف نكند ، آنگاه شهرى را كه محل اقامت او بود ياد كردى كه تنگ است و تحمل اقامت سپاه ندارد ، به خود گفتم اين مرد جائى ديگر خواهد جست ، در بارهء مصر فكر كردم ديدم مضبوط است ، شام و كوفه نيز چنين بود . در بارهء بصره انديشيدم و از دست اندازى او بر بصره بيمناك گشتم و گفتم آنجا را از مرد پر كنى . » منصور گفت : « نكو گفتى ، برادر او در بصره خروج كرده است ، اكنون در بارهء او كه بر شهر مسلط است چه بايد كرد ؟ » گفت : « يكى مثل او را مقابلش فرست كه چون گويد من پسر عموى پيمبر صلى الله عليه و سلم هستم اين هم گويد من نيز پسر عموى پيمبر صلى الله عليه و سلم هستم . » منصور به عيسى بن موسى گفت : « يا تو بجنگ او برو و من ميمانم و سپاه به كمك تو ميفرستم يا تو پشت سر مرا حفظ كن و من به جنگ او ميروم . » عيسى گفت : « اى امير مؤمنان من جان خودم را حفاظ تو ميكنم و بجنگ او ميروم . » منصور وى را از كوفه با چهار هزار سوار و دو هزار پياده برون فرستاد و محمد بن قحطبه را با سپاهى فراوان از پى او فرستاد كه در مدينه با محمد جنگ كردند تا كشته شد . وى چهل و پنج ساله بود .
وقتى ابراهيم در بصره از كشته شدن برادر خود محمد بن عبد الله در مدينه خبر يافت ، بمنبر رفت و خبر مرگ او را بگفت و به تمثيل شعرى خواند كه مضمون آن چنين بود : « اى بهترين چابكسواران ، هر كه مصيبت چون توئى را ببيند ، مصيبت ديده است . خدا داند كه اگر من از آنها ترسيده بودم هرگز او را نميكشتند و برادر خود را به آنها وانميگذاشتم ، تا با هم بميريم و يا با هم زنده بمانيم . » .
برادران محمد و فرزندان وى در شهرها پراكنده شده بودند و كسان را به امامت او ميخواندند ، از جمله پسرش على بن محمد به مصر رفته بود كه در آنجا كشته شد و پسر ديگرش عبد الله به خراسان رفته بود و چون در آنجا بتعقيبش
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 299
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٢٩٩