فرستاد و دو گروه ما بين همدان و رى بر كنار بيابان مقابل شدند و پيكارى سخت كردند . هر دو گروه پايدارى كردند ، بسقاد كشته شد و سپاهش فرار كرد و شصت هزار كس از آنها كشته و بسيار كس اسير شد . از خروج وى تا كشته شدنش هفتاد روز بود و اين بسال صد و سى و ششم ، چند ماه پس از كشته شدن ابو مسلم بود .
بسال صد و چهل و پنجم محمد بن عبد الله بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب رضى الله عنهم در مدينه ظهور كرد . در بيشتر شهرها با او بيعت كرده بودند و از فرط زهد و عبادت لقب « نفس زكيه » داشت . وى از منصور نهان ميزيست و نمودار نشد تا وقتى كه منصور پدرش عبد الله بن حسن را با عموهايش و بسيارى از كسان وى و اطرافيان آنها بگرفت . وقتى محمد بن عبد الله بن حسن در مدينه ظهور كرد منصور اسحاق بن مسلم عقيلى را كه پيرى مجرب و صاحب راى بود ، فراخواند و گفت :
« در بارهء يكى كه بر ضد من خروج كرده نظر بده . » گفت : « اين مرد چگونه است ؟ » گفت : « مردى از فرزندان فاطمه دختر پيمبر صلى الله عليه و سلم است كه عالم و زاهد و عابد است . » گفت : « چه كسانى پيرو او شدهاند ؟ » گفت : « فرزندان على و فرزندان جعفر و فرزندان عقيل و فرزندان عمر بن خطاب و فرزندان زبير و ديگر قرشيان با فرزندان انصار . » گفت : « شهرى كه در آنجا مقيم است چگونه است ؟ » گفت : « نه زراعت دارد نه گوسفند و نه تجارت كافى . » اسحاق لختى بينديشيد و گفت : « اى امير مؤمنان بصره را از مرد پر كن . » منصور با خويشتن گفت : « اين مرد خرف شده است ، من در بارهء كسى كه در مدينه خروج كرده از او ميپرسم و او به من ميگويد بصره را از مرد پر كن . » پس به دو گفت : « اى پير مرد برو . » ولى چيزى نگذشت كه خبر آمد ابراهيم در بصره ظهور كرده است . منصور گفت : « عقيلى را پيش من آريد . » چون بيامد او را نزديك نشانيد و به دو گفت : « من با تو در بارهء يكى كه در مدينه خروج كرده بود مشورت كردم و به من گفتى بصره را پر از مرد
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 298
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٢٩٨