تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦
« اى امير مؤمنان اگر يك موى سر او را گرفتى جانش بگير . جانش بگير » منصور گفت : « خدايت توفيق دهد اينك در اين فرش است » و چون او را كشته ديد گفت : « اى امير مؤمنان امروز را آغاز خلافت خويش محسوب دار . » منصور در آن حال كه پيكر ابو مسلم به زمين افتاده بود رو بحاضران كرد و شعرى خواند كه مضمون آن چنين بود : « پنداشتى كه قرض ادا نميشود ؟ اى ابو مجرم اكنون پيمانه را تمام بگير ، از پيمانه‌اى كه به ديگران مينوشانيدى و در گلو از حنظل تلختر است بنوش . » . پس از آن منصور نصر بن مالك را كه شرطه دار ابو مسلم بود بخواست و گفت : « ابو مسلم با تو مشورت كرد كه سوى من آيد و او را منع كردى . » گفت : « بله . » گفت : « چرا ؟ » گفت : « از برادرت ابراهيم امام شنيدم كه از پدرش نقل ميكرد كه گفته بود : « تا وقتى مرد مشاور خود را صميمانه نصيحت كند پيوسته عقلش رو بفزونى است . » من نسبت به او چنين بودم و اكنون نيز با تو چنين هستم . » . و ياران ابو مسلم بر آشفتند و پول ميان آنها پخش شد و از قتل وى خبر يافتند و بسبب اميد و بيم خاموش شدند . منصور از پس آنكه ابو مسلم را بكشت براى مردم خطبه خواند و گفت : « اى مردم از انس طاعت به وحشت معصيت نرويد و خلاف پيشوايان را در دل مگيريد كه هر كه خلاف پيشواى خويش را در دل گيرد ، خدا باطن او را در سخنان گريخته و اعمال بىخودش آشكار كند و به پيشوائى كه دين خود را به وسيلهء او عزت بخشيده نمودار كند . ما حقوق شما را نكاسته‌ايم و حق دين شما را نيز نكاسته‌ايم . هر كه با ما در كار خلافت بنزاع برخيزد جواب او را بشمشير ميدهيم . ابو مسلم با ما بيعت كرده بود و براى ما بيعت گرفته بود كه هر كه بيعت ما را بشكند خونش بما رواست و خود او بيعت را بشكست و ما نيز حكمى را كه در بارهء ديگران براى ما ميكرد در بارهء او اجرا كرديم و رعايت حق خدمت مانع از اجراى