عتاب آغاز كرد و گفت : « فلان و به همان كردى . » ابو مسلم گفت : « پس از آن همه كوشش و خدمت با من بدينسان سخن نبايد گفت . » گفت : « اى نابكار زاده هر چه كردى بكمك بخت و اقبال ما كردى ، اگر يك كنيز سياه نيز بجاى تو بود اين كارها را انجام توانست داد ، مگر تو نبودى كه نامه به من نوشتى و بنام خودت آغاز كردى ؟ مگر تو نبودى كه نامه به من نوشتى و از آسيه دختر على خواستگارى كردى و مدعى شدى كه پسر سليط بن عبد الله بن عباس هستى ؟ اى بى مادر كارت خيلى بالا گرفته است ! » ابو مسلم دست او را گرفته بود و مينواخت و ميبوسيد و عذر ميخواست . آخرين سخنى كه منصور با وى گفت اين بود كه « خدا مرا بكشد اگر ترا نكشم » و قضيهء قتل سليمان بن كثير را به ياد او آورد ، آنگاه دست خود را بدست ديگر زد و اين گروه بيرون آمدند ، عثمان بن نهيك زودتر از همه ضربت سبكى با شمشير به دو زد كه بند شمشير ابو مسلم را بريد . شبيب بن رواح نيز ضربتى زد و پاى او را قطع كرد ، ضربتهاى مكرر به دو رسيد و اعضايش در هم آميخت تا كارش تمام شد . منصور بانگ ميزد : « بزنيد خدا دستهايتان را نبرد . » هنگام ضربت نخستين ابو مسلم گفت .
« اى امير مؤمنان مرا براى دشمن خود زنده نگهدار . » گفت : « اگر ترا زنده نگهدارم خدا مرا زنده نگذارد ، كدام دشمن بزرگتر از تو دارم ؟ » قتل وى به شعبان سال صد و سى و ششم بود . بيعت منصور و شكست عبد الله بن على نيز در همين سال بود .
جثهء ابو مسلم را در فرشى پيچيدند ، آنگاه عيسى بن موسى بيامد و گفت :
« اى امير مؤمنان ابو مسلم كجاست ؟ » گفت : « همين الان اينجا بود . » گفت : « اى امير مؤمنان اطاعت و خير خواهى او را و نظرى كه ابراهيم امام در بارهء او داشت ميدانى ؟ » منصور گفت : « اى احمقترين خلق خدا در دنيا دشمنى بدتر از او براى تو سراغ ندارم ، اينك در اين فرش است » عيسى گفت : « انا لله و انا اليه راجعون . » جعفر بن حنظله نيز پيش وى آمد ، منصور به دو گفت : در بارهء كار ابو مسلم چه ميگوئى ؟ » گفت :
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 295
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٢٩٥