تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣
كه حوادث ناگوار دارد . » آنگاه ابو مسلم را بمقابلهء او فرستاد كه بديار نصيبين در محل معروف به دير اعور با وى جنگها داشت . دو گروه مدتها در جنگ پايدارى كردند و خندقها بكندند . آنگاه عبد الله بن على با سپاه خود فرارى شد و با تنى چند از خواص خود به بصره رفت كه حاكم آن برادر وى سليمان بن على ، عموى منصور بود . ابو مسلم همهء چيزها را كه در اردوگاه عبد الله بود به تصرف آورد ، منصور يقطين بن موسى را پيش او فرستاد كه خزاين عبد الله را ضبط كند ، وقتى يقطين پيش ابو مسلم رفت به دو سلام گفت ، ابو مسلم گفت : « سلام بر تو مباد اى مادر فلانى من بر خونها امينم اما بر اموال امين نيستم ؟ » يقطين گفت : « اى امير چرا چنين ميگوئى ؟ » گفت : « رفيقت ترا فرستاده تا خزاينى را كه بدست من است بگيرى . » گفت : « زنم سه طلاقه باشد اگر امير مؤمنان مرا جز براى تبريك فيروزى تو فرستاده باشد » . ابو مسلم او را در بغل گرفت و پهلوى خود بنشانيد و چون برفت ، بياران خود گفت : « به خدا ميدانم زن خود را سه طلاقه كرد ولى نسبت برفيقش وفادار ماند . » . آنگاه ابو مسلم از جزيره حركت كرد و دل بمخالفت منصور داشت ، راه خراسان را پيش گرفت و از عراق منحرف شد و آهنگ خراسان كرد . منصور نيز از انبار رو سوى مداين نهاد و در روميهء مداين كه كسرى ساخته بود و خبر آن را سابقا در همين كتاب گفته‌ايم ، فرود آمد و به ابو مسلم نوشت : « من ميخواهم در بارهء بعضى چيزها با تو گفتگو كنم كه نميشود نوشت به اين طرف بيا كه توقف تو چندان طول نخواهد كشيد . » ابو مسلم نامه را بخواند و همچنان به راه خود رفت و منصور جرير بن يزيد بن عبد الله بجلى را كه يگانهء روزگار و داهيهء عصر خويش بود و از روزگار قديم در خراسان با ابو مسلم آشنائى داشت ، پيش ابو مسلم فرستاد كه با او گفت : « اى امير همهء مردم را بخاطر اين خاندان رها كرده‌اى اكنون بر تو عيب گيرند و گويند انتقام قومى را گرفت و بيعت آنها را بشكست ، و كسانى كه