تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢
منصور مالى فراوان به دو بخشيد و نكوئى بسيار كرد و حلال بود خواست و او را محرمانه به همدان فرستاد و حاكم را از آنجا برداشت و به واسطهء خطائى كه كرده بود و از روش عدالت منحرف شده بود او را مجازات كرد و از پير مرد بخواست تا در بارهء كارهاى خويش و اخبار همدان با وى مكاتبه كند و رفتار حكام را در بارهء جنگ و خراج به دو خبر دهد . آنگاه منصور شعرى خواند كه مضمون آن چنين بود : « هر كه بروزگار باشد از تغييرات آن مصون نيست كه روزگار شيرين و تلخ دارد . هر چيزى و گر چه سلامت آن دراز ماند وقتى بسر رسيد ، كوتاه باشد » . روزى منصور به سالم بن قتبه گفت : « در بارهء ابو مسلم چه نظر ميدهى ؟ » گفت : « اگر در آسمان و زمين دو خدا بود كار آن تباه ميشد » گفت : « اى ابن قتيبه بس است سخن به گوش شنوا گفتى » ابن دأب و ديگران از عيسى بن على نقل كرده‌اند كه گفته بود : « منصور پيوسته در همه كار خويش با ما مشورت ميكرد ، تا ابراهيم ابن هرمه قصيده‌اى بمدح او گفت كه دو شعر آن بدين مضمون بود : « وقتى كارى اراده كند با ضمير خويش نجوا كند كه ضمير وى عقل مختلف ندارد و دو گوش را در راز خويش شركت ندهد و با دو انگشت نيروى ريسمان را بگسلد . » . وقتى منصور ميخواست ابو مسلم را بكشد مردد بود كه نظر خويش را به كار برد يا در بارهء او مشورت كند و از ترديد بىخواب شده بود و شعرى بدين مضمون ميخواند : « ميان دو كار كه آن را نيازموده‌ايم بترديدم و جان من با ترديد پنجه نزده است . هيچ چيز چون انديشهء نهانى كه از حوادث زاده باشد خاطر را آشفته نميكند . فرزندان عدنان دانسته‌اند كه من در اين گونه موارد صاحب اقدام و جسورم . » . و چنان بود كه عبد الله بن على با منصور مخالفت كرد و مردم شام را كه با او بودند بخلافت خويش خواند كه با او بيعت كردند . ميگفت : « سفاح خلافت را پس از خويش به كسى داده كه مأمور كشتن مروان شود . » وقتى منصور از رفتار عبد الله خبر يافت ، به دو نوشت : « من نيز با تو چنان ميشوم كه با من شده‌اى . زمانه را روزهاست
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 292 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي