اى امير مؤمنان اين مبلغ را در قبال اين سخن دادم كه گفت : « به روز هاشميه پيش روى خليفهء خدا شمشير برهنه داشتى و از او دفاع كردى و از شمشير و نيزه حفاظ او بودى . » گفت : « آفرين اى معن . » معن از ياران يزيد بن عمر بن هبيره بود و تا روز هاشميه نهان ميزيست . عدهاى از مردم خراسان بجستجوى او بودند بدين جهت با عمامه و روى پوشيده در آنجا حضور يافت ، وقتى ديد كه جماعت به منصور حمله كردند ، پيش رفت و در مقابل منصور آنها را بشمشير زدن گرفت ، وقتى عقب نشستند و پراكنده شدند ، منصور گفت : « تو كيستى ؟ » او نيز حايل از چهره برداشت و گفت « اى امير مؤمنان من معن بن زائدهام كه مرا ميجوئى . » وقتى منصور از آنجا برفت او را امان داد و عطا داد و گرامى داشت و خلعت و منزلت بخشيد .
ابن عياش منتوف حكايت كند كه روزى منصور در مجلس خود بر طاق دروازهء خراسان كه يكى از دروازههاى شهر نو بنياد بغداد بود نشسته بود . وى بر هر يك از دروازههاى شهر مجلسى ساخته بود كه رو به ولايت مجاور داشت . چهار دروازه بود كه بخيابان دور شهر گشوده ميشد و طاق داشت و تا كنون يعنى بسال سيصد و سى و دو بجاست . نخستين ، دروازهء خراسان بود كه دروازهء دولت نام داشت كه اقبال دولت عباسى از خراسان بود ، پس از آن دروازهء شام كه به طرف شام بود ، آنگاه دروازهء كوفه كه به طرف كوفه بود ، پس از آن دروازهء بصره كه به طرف بصره بود و ما خبر بناى اين شهر را با اينكه چگونه منصور محل آن را ما بين دجله و فرات و دجيل و صراة ، كه رشتههاى منشعب از فرات است انتخاب كرد ، با اخبار بغداد و علت تسميهء آن و سخنانى كه در اين باب گفتهاند ، با خبر قبة الخضرا كه در اين روزگار ويران شده است با قصهء قبة الخضرا كه حجاج در واسط عراق ساخت و تا كنون يعنى بسال سيصد و سى و دو بجاست ، همه را در كتاب اوسط كه اين كتاب پس از آنست آوردهايم .
منصور بالاى دروازهء خراسان نشسته بود كه تيرى بيامد و جلو او بيفتاد .
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 290
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٢٩٠