منصور سخت بترسيد ، آنگاه تير را گرفت و زير و رو كرد و ميان دو پر تير ، شعرى نوشته بود بدين مضمون : « آيا تا روز قيامت بزندگى طمع ميدارى و پندارى كه معاد براى تو نيست ؟ ترا از گناهانت و پس از آن در بارهء بندگان خدا خواهند پرسيد » و پهلوى پر ديگر شعرى بدين مضمون بود : « وقتى روزگار نيكو شد نسبت بدان گمان نيك بردى و از بديها كه تقدير پيش ميآرد بيم نكردى ، شبها به تو روى خوش نشان داد و فريب آن خوردى ، ولى هنگامى كه شبها خوش است حوادث بد ميآيد » آنگاه نزديك پر ديگر شعرى خواند كه مضمون آن چنين بود : « تقدير به راه خود ميرود پس صبورى كن كه بيك حال نماند روزى بينى كه فرومايهء قوم را به آسمان برد ، روزى ديگر بلند رتبه را فرود آورد » و بر يك طرف نيز نوشته بود :
« مظلومى از همدان در حبس تو است » فورا گروهى از خاصان خود را بفرستاد تا محبسها را جستجو كردند و در يكى از دخمههاى محبس كه چراغى در آنجا ميسوخت پيرى را بديدند . بر در محبس بوريايى آويخته بود و پير در بند آهنين بود و رو به قبله نشسته اين آيه را مكرر ميخواند : « و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون » پرسيدند : « از كجائى ؟ » گفت : « از همدان » او را ببردند و پيش روى منصور نهادند .
از حال و كار او پرسيد ، گفت : « از متمكنان همدانم ، والى تو به همدان آمد ، من ملكى دارم كه در آمد آن هزار هزار درم است ، ميخواست آن را از من بگيرد ، ندادم . مرا به بند كرد و به بغداد فرستاد و به تو نوشت كه من ياغيم و مرا بمحبس انداختند » گفت :
« چند وقت است در محبسى ؟ » گفت : « چهار سال » بگفت تا بند از او بردارند و نكوئى كنند و آزادى دهند و بجاى نكو فرود آرند سپس او را بخواست و گفت : « اى پير - مرد ملك ترا پس ميدهيم و خراج آن را مادام كه تو زندهاى و ما زندهايم به تو مىبخشيم . حكومت همدان را نيز به تو ميدهيم و كار تنبيه حاكم را نيز به نظر تو واميگذاريم . » وى براى منصور از خدا پاداش نكو طلبيد و بقاى او را بدعا خواست و گفت : « اى امير مؤمنان ملك را ميگيرم ، براى حكومت صلاحيت ندارم و حاكم ترا نيز مىبخشم »
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 291
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٢٩١