منصور ميرفت ، گمان ميرفت او را خواهد كشت اما سالم برون ميشد . گفتند روغنى همراه داشت كه جادو شده بود و هر وقت پيش منصور ميخواست برود از آن روغن به ابروى خود ميماليد ، به همين جهت « روغن ابو ايوب » ميان مردم ضرب المثل شد .
پس از آن منصور او را بكشت و ابان بن صدقه را بدبيرى گرفت تا بمرد .
با ابو جعفر در بارهء تدبير هشام در يكى از جنگها سخن گفتند و او مردى را كه در رصافهء هشام مقيم بود احضار كرد و گفت : « و تو مصاحب هشام بودى ؟ » گفت : « بله اى امير مؤمنان . » گفت : « به من بگو در جنگ سال فلان و فلان چه تدبير كرد . » گفت :
« وى رضى الله عنه چنين و چنان كرد و رحمه الله فلان و به همان كرد » منصور از اين بخشم آمد و گفت : « بر خيز خدا نسبت به تو خشمگين باد ، بر فرش من نشستهاى و بدشمن من رحمت ميفرستى ؟ » او نيز برخاست و گفت : « دشمن تو طوق منتى به گردن من دارد كه هيچكس جز مردهشور آن را نتواند برداشت . » منصور بگفت تا او را بياوردند و گفت : « چه گفتى ؟ » گفت : « او مرا از محنت سؤال مصون كرد و از وقتى او را ديدم بر در عربى يا عجمى نايستادم و بر من واجب است او را به نيكى ياد كنم و ستايش او گويم . » .
گفت : « مرحبا بمادرى كه ترا زاد . حقا كه از نسل آزادگان و كريمانى . » آنگاه سخن او را شنيد و وى را جايزهاى فرمود . گفت : « اى امير مؤمنان حاجت به اين ندارم اما ميگيرم كه ببخشش تو سرفرازى كنم و بصلهء تو مفتخر شوم . » و آن را بگرفت . منصور گفت : « مرحبا به تو اگر در قوم تو جز تو كسى نباشد براى آن شرفى اندوختهاى . » و چون برفت بمصاحبان خود گفت : « نكوئى با چنين كسان سزاست . در اردوى ما نظير او كجا پيدا مىشود ؟ » .
معن بن زائده پيش منصور آمد و چون او را بديد ، گفت : « اى معن تو بودى كه در مقابل اين شعر صد هزار درم به مروان بن ابى حفصه دادى كه گويد : « معن بن زائده همانست كه بنى شيبان را از او شرف روى شرف افزوده شد ؟ » معن گفت : « نه
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 289
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٢٨٩