تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 287

مساهمون:

ص٢٨٧
همتش شكم و زير شكمش بود . عمر بن عبد العزيز يك چشمى ميان كوران بود . مرد بنى اميه هشام بود ، بنى اميه ملك خويش را مضبوط و محفوظ داشتند و به كارهاى بزرگ ميپرداختند و از كارهاى حقير بر كنار بودند تا كار بفرزندان عياش آنها رسيد كه همه همتشان شهوت‌پرستى و لذت‌جوئى از معاصى خدا عز و جل بود ، غافل از آنكه خدا بگناهشان ميكشاند و مراقب اعمالشان است . در عين حال حفاظت خلافت را رها كردند و حق خدا و وظايف رياست را سبك گرفتند و در كار سياست سستى كردند خدا نيز عزتشان را گرفت و خوارشان كرد و نعمت از ايشان ببرد . » صالح بن على گفت : « اى امير مؤمنان وقتى عبد الله بن مروان در حال فرار با همراهان خود وارد سرزمين نوبه شد ، شاه نوبه از حال و وضع و سرگذشت و رفتار آنها بپرسيد كه همه را به دو خبر دادند ، آنگاه پيش عبد الله رفت تا از كارشان و علت زوال ملكشان بپرسد و با او سخنى گفت كه من به ياد ندارم ، آنگاه وى را از ديار خود راهى كرد . اگر رأى امير مؤمنان اقتضا كند او را بيارند تا قصهء خود را نقل كند . » منصور بگفت تا او را حاضر كردند . وقتى پيش وى آمد منصور به دو گفت : « اى عبد الله قصهء خود را با پادشاه نوبه براى من نقل كن . » گفت : « اى امير مؤمنان سوى نوبه رفتم و سه روز آنجا ببودم ، شاه نوبه پيش من آمد با آنكه فرشى گرانبها براى او گسترده بودم روى زمين نشست . گفتم : « چرا روى فرش ما ننشستى ؟ » گفت : « براى اينكه من شاهم و هر شاهى بايد در قبال عظمت خدا عز و جل كه او را علو مقام داده تواضع كند . » آنگاه گفت : « چرا شراب را كه در كتاب شما حرام شده ميخوريد ؟ » گفتم : « بندگان ما و اشخاص معمولى به اين كار جسارت ورزيده‌اند . » گفت : « چرا زراعت را با اسبان خود پايمال ميكنيد در صورتى كه تباهى در كتاب شما حرام است . » گفتم « اين كار را بندگان ما و اشخاص متوسط از روى جهالت كرده‌اند . » گفت : « چرا ديبا و حرير و طلا را كه در كتاب و دين شما حرام است ميپوشيد ؟ » گفتم : « ملك از دست ما برفت و ما از قوم عجم كه بدين ما آمده بودند يارى خواستيم و آنها بخلاف رضاى ما اين
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 287 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي