تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 280

مساهمون:

ص٢٨٠
« گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد : « وقتى بديار اود فرود آمدى بدان كه از دست آنها نجات نخواهى يافت ، بسالخورده و خردسالشان اعتماد مكن كه اين قوم همگيشان چوب زنند » گفت : « نه به خدا من از اود نيستم . » . گفت : « پس از كدام قبيله‌اى ؟ » گفت : « از لخم » گفت : « گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد : « وقتى قومى به مفاخر قديم خويش انتساب جويند افتخار بخشش از همهء لخميان دور باشد » گفت : « نه به خدا من از لخم نيستم . » گفت : « پس از كدام قبيله‌اى ؟ » گفت : « از جذام » گفت : « گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد : « وقتى جام شراب را در قبال مكرمتى دهند از جذام دور شود . » گفت : « نه به خدا من از جذام نيستم . » گفت : « واى بر تو از كدام قبيله‌اى ، شرم ندارى كه اين همه دروغ ميگوئى ؟ » گفت : « من از تنوخم و اين راست است . » گفت : « گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد : « وقتى قوم تنوخ به قصد غارت و انتقام آبگاهى را طى كند چنان باز گردد كه پيش خدا زبون و پيش كسان و همسايگان بد نام باشد . » گفت : « نه به خدا من از تنوخ نيستم . » گفت : « مادرت عزايت را بگيرد پس از كدام قبيله‌اى ؟ » گفت : « از حمير . » گفت : « گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد : « شنيدم كه قوم حمير هجو من مىكند ، فكر نميكردم كه آنها وجود دارند يا خلق شده‌اند ، قوم حمير اعتبارى ندارد چون چوب صحرا كه نه آب دارد و نه برگ ، هر چه بمانند بسيار نشوند و اگر روباهى بر آنها پيشاب كند غرق شوند . » گفت : « نه به خدا من از حمير نيستم . » گفت : « پس از كدام قبيله‌اى ؟ » گفت : « از يحابر » گفت : « گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد : « اگر جيرجيركى بسرزمين يحابر جيرجير كند بميرند و در خاك بپوسند . » گفت : « نه به خدا من از يحابر نيستم . » گفت : « پس از كدام قبيله‌اى ؟ » گفت : « از قشير » گفت : گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد : « اى بنى قشير سالار شما را كشتم و اكنون نه فديه‌اى و نه خونبهائى هست » گفت : « نه به خدا من از قشير نيستم . »
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 280 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي