تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
« مردم بخشش كافى ميكنند اما بخشش بنى عجل سه چهار است ، وقتى يك عجلى در جايى بميرد قبر او را يك ذراع و يك انگشت ميكنند . » گفت : « نه به خدا من از عجل نيستم . » گفت : « پس از كدام قبيله‌اى ؟ » گفت : « از بنى يشكر » گفت : « گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد : « وقتى لباس يك يشكرى با لباس تو تماس يابد ، ياد خدا مكن تا تطهير كنى . » گفت : « نه به خدا من از بنى يشكر نيستم . » گفت : « پس از كدام قبيله‌اى ؟ » گفت : « از عبد القيس . » گفت گويندهء اين سخن را مىشناسى كه گويد : « عبد القيس خوار و زبون است ، وقتى پياز و سركه و نمكى بدست آرند چون نبطى كه نى خيس شده را بدور اندازد زنان را بيرون ميكنند . » گفت : « نه به خدا من از عبد القيس نيستم . » گفت : « پس از كدام قبيله‌اى ؟ » گفت : « از باهله . » گفت : « گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد : « وقتى نيكخويان بكسب فضايل انبوه شوند باهلى از انبوه دورى كند ، اگر خليفه نيز باهلى بود با كريمان همچشمى نميتوانست كرد ، آبروى باهلى اگر هم آن را مراقبت كند مانند دستمال سفره است » گفت : « نه به خدا من از باهله نيستم . » گفت : « پس از كدام قبيله‌اى ؟ » گفت : « از بنى فزاره » گفت گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد : « وقتى بافزارى تنها ميمانى شتر خود را به او مسپار و مهار آن را محكم كن ، اين قوم وقتى ميهمان بناحيهء ايشان درآيد بمادرشان گويند روى آتش پيشاب كن » گفت : « نه به خدا من از فزاره نيستم » گفت : « پس از كدام قبيله‌اى ؟ » گفت : « از ثقيف » گفت : « گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد : « نسب شناسان پدر ثقيف را گم كرده‌اند كه آنها جز گمراهى پدرى ندارند ، اگر ثقيفان نسب به كسى برند زحمت بى جا مىبرند ، گرازهاى زباله‌اند ، بكشيدشان كه خونشان بر شما حلال است . » گفت : « نه به خدا من از ثقيف نيستم . » گفت : « پس از كدام قبيله‌اى ؟ » گفت : « از بنى عبس » گفت : « آيا گويندهء اين سخن را مىشناسى كه گويد : 273
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 277 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي