274 « وقتى زن عبسى پسرى بياورد بشارتش بده كه بهرهاش فرومايگى است . » گفت : « نه به خدا من از عبس نيستم . » گفت : « پس از كدام قبيلهاى ؟ » گفت : « از ثعلبه . » گفت : « گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد : « ثعلبة بن قيس بدترين اقوامند و با همسايه از همه فرومايهتر و خيانتكارترند . » گفت : « نه به خدا من از ثعلبه نيستم . » گفت : « پس از كدام قبيلهاى ؟ » گفت : « از غنى . » گفت : « گويندهء اين سخن را مىشناسى كه گويد : « وقتى زن غنوى پسرى آرد بشارتش ده كه خياطى نكو آورده است . » گفت : « نه به خدا من از غنى نيستم » گفت : « پس از كدام قبيلهاى ؟ » گفت : « از بنى مره » گفت : « گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد » وقتى زن مرى دست را حنا بندد ، شوهرش بده و از زنا كردنش ايمن مباش . » گفت : « نه به خدا من از بنى مره نيستم . » گفت : « پس از كدام قبيلهاى ؟ » گفت : « از بنى ضبه . » گفت : « گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد : « اى ابن مكعبر چشمانت كبود شده چنان كه چشم همهء ضبيان از فرومايگى كبود مىشود . » گفت : « نه به خدا من از بنى ضبه نيستم . » گفت : « پس از كدام قبيلهاى ؟ » گفت : « از بجيله » گفت :
« گويندهء اين سخن را مىشناسى كه گويد : « وقتى بجيله فرود آمد ، پرسيديم تا بدانيم كجا مقام گرفتهاند ، بجيله هنگام انتساب نميداند پدرش قحطان است يا نزار كه بجيله در ميانه مانده و از هر طرف چون موى بينى كنده شده است . » گفت :
« نه به خدا من از بجيله نيستم » گفت : « پس از كدام قبيلهاى ؟ » گفت : « از بنى ازد . » گفت : « گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد : « وقتى زن ازدى پسر بيارد بشارتش ده كه ملاحى ماهر آورده است . » .
گفت « نه به خدا من از ازد نيستم . » گفت : « واى بر تو پس از كدام قبيلهاى ؟
مگر شرم ندارى ؟ راست بگو . » گفت : « از خزاعه » گفت : « گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد : « وقتى خزاعه به چيز قديم تفاخر كند ، افتخار او بشرابخوارگى است ، كعبهء خدا را علنا بيك مشك بفروختند و چه سابقهء بدى اندوختند » گفت : « نه به خدا
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 278
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٢٧٨