تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 283

مساهمون:

ص٢٨٣
را ميشناسى كه گويد : « از اولاد حام زن مگير كه بجز ابن اكوع همگى خلقت معيوب دارند . » گفت : « نه به خدا من از اولاد حام نيستم بلكه از اولاد شيطان رجيم هستم » گفت : « خدا ترا با پدرت شيطان لعنت كند ، گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد : « اى بندگان خدا اين شيطان است كه دشمن شما و دشمن خداست او را بكشيد . » گفت : « ترا به خدا دست از من بدار . » گفت : « برخيز و با زبونى و زشتى ره خويش گير و همين كه ميان قبيله‌اى فرود آمدى در بارهء آنها شعرى مخوان تا بدانى چكاره‌اند و هرگز بجستجوى معايب مردم مباش كه هر قوم نيكى و بدى دارد ، مگر پيمبر خداى جهانيان كه او را از بندگان خويش برگزيده و از دشمن مصون داشته . و تو چنانى كه فرزدق گفته است : « وقتى بمنزلگاه قومى در آئى با زبونى به روى و ننگ بجا گذارى . » گفت : « به خدا هرگز شعرى نخواهم خواند . » . سفاح گفت : « اگر اين قصه را ساخته‌اى و اين اشعار را در بارهء قبايل مذكور به نظم آورده‌اى هنر كرده‌اى و سالار دروغگويانى ، و اگر قصه راست است و تو در نقل خود راستگوئى ، اين دخترك عامرى از همهء مردم حاضرجوابتر بوده و معايب مردم را بهتر ميدانسته است . » . مسعودى گويد : « سفاح بجز اين اخبار مصاحبه‌هاى نكو دارد كه شرح آن را در كتاب اخبار الزمان و اوسط آورده‌ايم . » 280