من از خزاعه نيستم » گفت : « پس از كدام قبيلهاى ؟ » گفت : « از سليم » گفت : « گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد : « اين سليمان كه خدايشان پراكنده كند انگشت به كار مىبرند كه . . . شان وامانده است » گفت : « نه به خدا من از سليم نيستم . » گفت :
« پس از كدام قبيلهاى ؟ » گفت : « از لقيط . » گفت : « گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد : « بجان تو دريا و بيابان از . . . مردم بنى لقيط گشادتر نيست ، قوم لقيط از همهء كسانى كه بر مركب سوار ميشوند ، بدتر و از هر چه بر زمين ميخزد فرومايهترند ، خدا بنى لقيط را لعنت كند كه باقيماندهء اسيرانى از قوم لوطند . » گفت : « نه به خدا من از لقيط نيستم . » گفت : « پس از كدام قبيلهاى ؟ » گفت : « از كنده . » گفت :
« گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد :
« كندى بپارچه و موزه و پرده و قبر تفاخر مىكند » گفت : « نه به خدا من از كنده نيستم . » گفت : « پس از كدام قبيلهاى ؟ » گفت : « از خثعم » گفت : « گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد : « اگر بقوم خثعم سوت بزنى با ملخها در همه جا پراكنده ميشوند . » گفت : « نه به خدا من از خثعم نيستم . » گفت : « پس از كدام قبيلهاى ؟ » گفت : « از طى . » گفت : « گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد : « قوم طى نبطانند كه فراهم آمده و كلمهء طيان ( گل كش ) را به زبان آوردهاند و دوام يافتهاند ، اگر ككى بالهاى خود را بر دو كوه طى بگيرد سايه خواهند داشت . » گفت : « نه به خدا من از طى نيستم . » گفت : « پس از كدام قبيلهاى ؟ » گفت : « از مزينه » گفت : « گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد : « مزينه قبيلهكى است كه اميد كرم و دين از آن نبايد داشت » گفت : « نه به خدا من از مزينه نيستم » گفت پس از كدام قبيلهاى ؟ » گفت : « از نخع » گفت : « گويندهء اين سخن را ميشناسى كه گويد :
« وقتى نخعيان فرومايه همگى چاشت كنند مردم از كثرت ازدحامشان آزار ببينند ، مردم نخع به بزرگى انتساب ندارند و از زمرهء بزرگان بشمار نيستند » گفت :
« نه به خدا من از نخع نيستم . » گفت : « پس از كدام قبيلهاى ؟ » گفت : « از اود » گفت :
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 279
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٢٧٩