تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
ديگر قرشيان بود سخن داشت كه جنگى بزرگ داشته بودند و خلق بسيار هلاك شده بود و اين پيش از اسلام و بقولى پيش از هجرت بود . ابو سفيان در اين روز بزرگى و سابقهء رياستى داشته بود زيرا وقتى دو گروه در خطر نابودى بودند بر بلنديى رفت و دو گروه را بانگ زد و به آستين خود اشاره كرد و هر دو گروه به اطاعت وى از جنگ دست بداشتند . معاويه به اين سخن سخت دلباخته و مشغول بود ، در آن اثنا كه سخن مىكرد و يزيد بن شجره متوجه وى بود و لذت گفتار و استماع هر دو را مشغول داشته بود ، پيشانى يزيد بن شجره بدرختى كه در راه بود خورد و بشكست و خون بر چهره و ريش و لباس او ريختن گرفت ، ولى او همچنان گوش بسخن داشت . معاويه به دو گفت : « اى ابن شجره مگر نمىبينى چه شده است ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان چه شده است ؟ » گفت : « خون روى لباست ميريزد . » گفت : « گفتار امير مؤمنان چه شده است ؟ » گفت : « خون روى لباست ميريزد . » گفت : « گفتار امير مؤمنان چنان دل و فكر مرا مشغول داشته بود كه تا امير مؤمنان مرا متوجه نكرد از اين حادثه غافل بودم ، اگر جز اين باشد همهء بندگان من آزاد باشند . » . معاويه گفت : « به تو ستم كرده‌اند كه ترا جزو مستمرى بگيران هزارى نهاده و از صف اولاد مهاجران و حاضران صفين برون برده‌اند . » و بگفت كه هم در اثناى راه پانصد هزار درم به دو دهند و هزار درم بر مستمرى او بيفزود و مقرب خويش كرد . يكى از اهل معرفت و ادب و مؤلفان كتاب در بارهء اين معنى كه از معاويه و ابن شجره آورديم ، گويد : « اگر ابن شجره معاويه را كه كمتر فريب مىخورد فريب داده ، هنرى كرده است ، و اگر كودنى و كم احساسى ابن شجره چنان بوده كه شخصا گفته است ، استحقاق پانصد هزار درم جايزه و هزار درم اضافه مستمرى نداشته است . و گمان ندارم اين نكته از معاويه مكتوم بوده است . » . مسعودى گويد : « حكما در اين معنى سخن بسيار دارند و از حسن استماع بتفصيل ياد كرده و آن را لازم شمرده‌اند و گفته‌اند : « صحبت جز با فهم نكو نباشد . »
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 273 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي