ميگفت : « كينهء قديم مايهء دشمنى است و در پس پردهء اظهار مسالمت آن مارى نهفته است كه اگر فرصت يابد به چيزى ابقا نكند . » .
وى در آغاز كار با نديمان مىنشست اما از پس يك سال از دوران حكومتش برعايت نكاتى كه سابقا در همين كتاب در سرگذشت و روزگار اردشير بابك گفتهايم ، روى از آنها نهان كرد . گاه ميشد كه پس پرده بطرب ميآمد و به آوازه خوان بانگ ميزد . « به خدا نكو خواندى اين آواز را تكرار كن » نديمان و مطربان را بدون صله از پول يا لباس مرخص نميكرد . ميگفت شايسته نيست كه ما حالا مسرور شويم و پاداش آنها كه مايهء سرور و طرب ما بودهاند بتأخير افتد . بهرام گور ، يكى از ملوك ايران پيش از او همين رفتار را داشته بود .
روزى ابو بكر هذلى بحضور او بود و سفاح با وى در بارهء انوشيروان و يكى از جنگها كه در مشرق با يكى از ملوك داشته بود ، سخن ميكرد . در آن دم طوفانى سخت شد و خاك و پاره آجرى از بالاى بام بمجلس افكند ، حاضران از حادثه وحشت كردند ، اما هذلى رو به ابو العباس داشت و چون ديگران حالش دگرگون نشده بود ابو العباس به دو گفت : « اى ابو بكر ، بارك الله . روزى مانند اين نديده بودم مگر نترسيدى يا متوجه حادثه نشدى ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان خدا بيك نفر دو دل نداده است ، هر كسى يك دل دارد و چون از مسرت بهرهورى از سخن امير مؤمنان آكنده باشد براى حادثهء ديگر جا ندارد . خدا عز و جل وقتى خواهد كسى را مكرمت خاص دهد و يادگار آن را براى وى محفوظ دارد ، مكرمت را به زبان پيمبر يا خليفهاى نهد . و چون من اين مكرمت يافتم دلم بدان متمايل شد و انديشهام بدان مشغول شد و اگر آسمان به زمين ميافتاد احساس نميكردم و آشفته نميشدم ، مگر آنقدر كه مربوط به كار امير مؤمنان اعزه الله بود . » سفاح گفت : « اگر عمرى بود ترا به جائى برسانم كه دست كس بدان نتواند رسيد . » .
در قسمت گذشتهء همين كتاب گفتهء عبد الملك را به شعبى در بارهء فضيلتى كه
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 270
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٢٧٠