نشست و بگفت تا از جامههاى خاص وى بياوردند و روى شداد انداختند و با او غذا خورد و به دو گفت : « از ديدن جاى پاى اسبت غافل ماندى . » گفت : « اى پادشاه ، خداوند وقتى نعمتى به بندهء خود دهد محنتى قرين آن كند و بليهاى با آن بياورد و محنت نيز به اندازهء نعمت باشد . خداوند دو نعمت بزرگ به من داد كه شاه از اين همه مردم به من اقبال كرد و تدبير جنگ اردشير را براى من نقل فرمود و اگر بطلب آن به مغرب و مشرق ميرفتم برد با من بود . وقتى دو نعمت بزرگ در يك لحظه فراهم آمد اين محنت قرين آن شد . اگر سواران شاه و يمن طالع او نبود در خطر هلاك بودم ، اگر هلاك ميشدم و به خاك ميرفتم پادشاه براى من شهرتى نهاده بود كه تا روز و شب هست جاويد بود . شاه از اين خرسند شد و گفت مايهء ترا تا اين حد نمىپنداشتم . » و دهان او را از جواهر و مرواريد آبدار گرانبها پر كرد و تقرب داد تا بيشتر امور ملك بچنگ وى افتاد . اين خبر را از ملوك گذشتهء ايران نقل كرديم تا معلوم شود كه ابو بكر هذلى در اين رفتار مبتكر نبوده و اين كار بروزگاران پيش سابقه داشته است .
بهترين وسيلهء جلب رضاى شاهان استماع و فرا گرفتن سخن ايشان است .
حكماى يونان گفتهاند كسى كه شاه يا رئيسى با او سخن كند اگر هم سخنى را كه از شاه ميشنود از پيش شنيده باشد ، ميبايد همهء دقت خويش را صرف آن كند ، چنان كه گوئى هرگز آن را نشنيده است و از استماع آن خوشحالى كند كه در اين كار دو نكته هست ، اظهار ادب كه سخن شاه را با علاقه بشنوند و خاطر بدان متوجه دارند و هم مسرت از اينكه از گفتهء شاه فايده مىبرند كه استماع سخن شاهان بيشتر از سخن مردم عادى جان را محفوظ مىكند .
گروهى از اخباريان چون ابن دأب و غيره نظير اين معنى را از معاوية بن ابى سفيان و يزيد بن شجرهء رهاوى آوردهاند ، كه ابن شجره روزى با معاويه به راه بود و بسخن او گوش ميداد ، معاويه از روز جزعان كه يكى از ايام بنى مخزوم و
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 272
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٢٧٢