تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
استماع سخن ملوك را هست ، آورده‌ايم . از عبد الله بن عباس منتوف حكايت كرده‌اند كه گفته بود : « عامه از اطاعت ، مقرب پادشاهان شوند و بندگان از خدمت و خواص از خوب گوش دادن » از روح بن زنباع جذامى نيز حكايت كرده‌اند كه ميگفته : « اگر خواهى شاه بسخن تو گوش فرا دارد ، بسخن او گوش فرادار . كسى كه بسخن من گوش فرا دارد عيب او نشنوم و هر چه در بارهء او گويند بسبب آن حسن استماع كه نسبت بسخن من داشته است ، در دل من اثر نكند . » از معاويه حكايت كرده‌اند كه ميگفته : « به دو چيز بر شاه تسلط يابند تا مطيعش كنند بردبارى هنگام خشم او و استماع سخنش . » . در سرگذشت ملوك عجم ديده‌ام كه شيرويه پسر پرويز روزى در يكى از تفرجگاههاى عراق بود ، رسم بود كه هيچكس از پيش خود با او همگام نميشد و بزرگان قوم به ترتيب مقام از پى او بودند . اگر بر راست مينگريست ، فرمانده سپاه نزديك او ميرفت و اگر به چپ مينگريست موبد موبدان نزديك ميرفت و به او ميگفت كسى را كه ميخواست با وى سخن گويد ، احضار كند . در اين گردش ، براست نگريست و فرمانده سپاه نزديك او شد ، شاه گفت : « شداد بن جرثمه كجاست ؟ » و او همگام شاه شد . شيرويه به دو گفت : « در بارهء حكايت جدم اردشير بن بابك در اثناى جنگ با شاه خزر انديشه ميكردم اگر آن را از حفظ دارى براى من بگو » شداد اين حكايت را از انوشيروان شنيده بود و حيله‌اى را كه انوشيروان به كار پادشاه خزر زده بود ميدانست ، اما به دو وانمود كه نميداند . شيرويه حكايت را بگفت و او با دقت كامل بدان گوش ميداد ، راه از كنار رود بود و او كه تمام توجهش به شيرويه بود ، جاى پاى اسب خود را نميديد و پاى اسب بلغزيد و با سوار خود به طرف راست كج شد و در آب فرو رفت ، اسب برميد و اطرافيان و غلامان شاه اسب را بگرفتند و از شداد دور كردند و شداد را روى دست از آب برون آوردند . شاه اندوهگين شد و از اسب فرود آمد و در آنجا بساط گستردند كه شاه همانجا به غذا
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 271 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي