تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
شود . » ابو بكر هذلى گفت : « اى امير مؤمنان توضيح اين سخن چيست ؟ » گفت : « يعنى مجالست تو و امثال ترا رها كند 263 و 264 پيش زن يا كنيزى رود كه جز ياوه نشنود و جز پوچ نگويد » هذلى گفت : « براى همين است كه خدا شما را بر جهانيان برترى داده و ختم پيمبران را از شما كرده است . » روزى ابو نخيلهء شاعر پيش وى رفت و سلام كرد و نسب خويش ياد كرد و گفت : « اى امير مؤمنان بنده و شاعر تو هستم ، اجازه ميدهى شعر بخوانم ؟ » گفت : « خدا لعنتت كند مگر تو نبودى كه در بارهء مسلمة بن عبد الملك گفته بودى : « اى مسلم اى پسر همهء خليفگان و دلير ميدان و كوه جهان ، من سپاسدار توام كه سپاسدارى رشته‌اى از پرهيزگارى است كه همهء كسانى كه نعمت بدانها دهى سپاس ندارند ، نام مرا زنده كردى اگر چه گمنام نبودم اما بعضى شهرت‌ها بيشتر از بعضى ديگر است . » گفت : « اى امير مؤمنان من آنم كه گويم : » وقتى ديديم كه تو دست نگه داشته‌اى ما از ملوك همى ترسيديم و هر سخنى بجز شرك ميگفتيم ولى هر چه در بارهء غير تو گفته‌ايم باطل است و اين به تلافى آن است . ما پيش از اين منتظر پدرت بوديم ، بعد از آن انتظار برادرت را داشتيم ، پس از آن منتظر خلافت تو بوديم و تو همانى كه مايهء اميد ما بوده‌اى » گويد : « ابو العباس از او خشنود شد و صله و جايزه داد . » ابو العباس هنگام غذا بسيار گشاده رو بود ، ابراهيم بن مخرمهء كندى وقتى ميخواست حاجتى از او بخواهد صبر ميكرد تا هنگام غذا برسد و آنگاه ميخواست . يك روز به دو گفت : « چرا با گفتگو از حوائج خود مرا از غذا باز ميدارى ؟ » گفت : « براى آنكه مىخواهم تقاضايى كه ميكنم انجام شود . » ابو العباس گفت : « حقا كه براى اين دقت نظر سزاوار رياستى . » رسم ابو العباس چنان بود كه وقتى دو تن از ياران و خاصانش خلاف داشتند از هيچيك در بارهء ديگرى سخنى نميپذيرفت و گرچه گوينده در كار شهادت پيرو عدالت بود و چون صلح ميكردند شهادت يكى را بنفع يا ضرر ديگرى نمىشنيد و
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 269 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي