تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
سپاس او داشتم و پاداش خير برايش خواستم و دعايش كردم و بيرون آمدم . پس از آن مانند سابق پيش ابو العباس ميرفتم و جز نكويى نميديدم . سخنى كه هنگام آوردن سر مروان در مجلس ابو العباس رفته بود به ابو جعفر و عبد الله بن على رسيده بود . عبد الله بن على در بارهء سخن من نامه به ابو العباس نوشته بود كه « اين تحمل‌پذير نيست . » ابو جعفر نيز نامه نوشته و گفته بود : « او خواهرزادهء ماست ميبايد بيشتر از ديگران او را بپروريم و با وى نيكى كنيم . » من از نظر هر دو خبر دار شدم و خاموش ماندم . حوادث روزگار همچنان ادامه داشت . مدتى پس از آن يك روز پيش ابو العباس بودم و اعتبار و منزلتم پيش وى بيشتر شده بود ، مردم برخاستند و من نيز برخاستم ابو العباس گفت : « اى ابن هبيره بنشين » و من بنشستم . آنگاه او برخاست كه به اندرون برود من نيز از جهت برخاستن او برخاستم ، گفت : « بنشين » پرده را بلند كرد و بدرون رفت و من بجاى خود ماندم . مدتى گذشت پرده را بلند كرد و برون آمد و ردا و جبهء مزين به بر داشت كه بهتر از او و لباسى كه بتن داشت نديده بودم . چون پرده را برداشت برخاستم ، گفت : « بنشين » و من نيز نشستم . گفت : « اى ابن هبيره چيزى به تو ميگويم كه نبايد با هيچكس بگويى » پس از آن گفت : « ميدانى كه ما خلافت و ولايت‌عهد را به كسى داده بوديم كه مروان را بكشد و عبد الله بن على عموى من مروان را كشته است و اين كار مربوط بسپاه و ياران وى بود اما برادرم ابو جعفر منصور با وجود فضيلت و دانش و سالمندى و دلبستگى به كار كه دارد چگونه ميتوان ولايت‌عهد به دو نداد ؟ » و مدح ابو جعفر بسيار گفت . گفتم : « خدا امير مؤمنان را قرين صلاح دارد من نظرى نميدهم اما حكايتى ميكنم كه آن را در نظر بگيرى » گفت : « بگو » گفتم : « بسال جنگ خليج در قسطنطنيه با مسلمة بن عبد الملك بوديم كه نامهء عمر بن عبد العزيز رسيد كه از مرگ سليمان و خلافت خويش خبر ميداد . مسلمه مرا احضار كرد ، پيش او رفتم ، نامه را پيش من افكند بخواندم و او شروع بگريه كرد . گفتم : « خدا امير را قرين صلاح بدارد