آن چنين است : « قوم من نخواستند انصاف ما بدهند ، و تيغهاى برنده كه در كفهاى ماست و خون از آن ميچكد انصاف ما بداد . تيغهائى كه از پيران راستگو بميراث مانده و به وسيلهء آن بجنگ تقرب جستهاند كه وقتى بسر مردان خورد آن را چون تخم شتر مرغ در ميدان جنگ شكسته وا مىگذارد . » .
ابو الخطاب از ابو جعدة بن هبيرهء مخزومى كه قبلا يكى از وزيران و نديمان مروان بود و وقتى كار ابو العباس رونق گرفت بصف او پيوسته و بشمار ياران و خواص او در آمده بود ، نقل كرده است كه آن روز كه سر مروان پيش ابو العباس بود او نيز در مجلس وى حضور داشت ، در آن موقع ابو العباس در حيره مقيم بود ، وى بياران خود نگريست و گفت : « كى اين را ميشناسد ؟ » ابو جعده گويد من گفتم : « من او را مىشناسم ، اين سر ابو عبد الملك مروان بن محمد است كه تا ديروز خليفهء ما بود رضى - الله عنه » گويد شيعيان بنى عباس كه حاضر بودند چشم در من دوختند » ابو العباس به من گفت : « تولد وى در چه سالى بود ؟ » گفتم : « بسال هفتاد و ششم » پس او برخاست و رنگش از فرط خشم نسبت به من دگرگون شده بود . مردم مجلس پراكنده شدند من نيز برفتم و از كار خويش پشيمان بودم ، مردم نيز در اين باره سخن ميگفتند .
به خود گفتم : « اين خطائى است كه عباسيان هرگز نبخشند و فراموش نكنند . » به منزل خود رفتم و باقى روز را در كار وداع و وصيت بسر كردم چون شب شد غسل كردم و براى نماز آماده شدم . و چنان بود كه ابو العباس اگر قصد كارى داشت هنگام شب براى انجام آن ميفرستاد ، من همچنان تا صبح بيدار بودم و هنگام صبح بر استر خود سوار شدم و در انديشه بودم كه در بارهء كار خود پيش كى بروم و هيچكس را مناسبتر از سليمان بن خالد وابستهء بنى زهره نديدم كه پيش ابو العباس مقامى معتبر داشت و شيعهء عباسيان بود . پيش او رفتم و گفتم : « آيا ديشب امير مؤمنان از من سخن آورد ؟ » گفت : « آرى سخن از تو رفت و او گفت : « خواهرزادهء ماست كه با رفيق خود وفا كرده است و اگر ما نيز با او خوبى كنيم نسبت بما سپاسگزارتر خواهد بود » من
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 262
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٢٦٢