گويند پسر عموى عامر كه نافع بن عبد الملك نام داشت در آن شب در اثناى زد و خورد مروان را كشته بود و او را نميشناخت . عامر وقتى سر مروان را ببريد و اردوگاه او را به تصرف آورد ، بكليسايى كه مروان در آن جا مكان داشته بود رفت و بر فرش مروان نشست و از غذاى او بخورد . دختر بزرگ مروان كه كينهء ام مروان داشت و از همهء دختران وى سالمندتر بود پيش آمد و گفت : « اى عامر روزگارى كه مروان را از فرشش دور كرد كه تو بر آن نشستى و از غذايش بخوردى و كارش را بدست گرفتى و بر مملكتش تسلط يافتى ، تواند كه وضع ترا نيز دگرگون كند . » .
وقتى سفاح از رفتار عامر و گفتار دختر مروان خبر يافت خشمگين شد و به عامر نوشت : « واى بر تو ، مگر آنقدر از ادب خدا عز و جل دور بودى كه نتوانستى از خوردن غذاى مروان و جلوس بجاى او و روى فرش او خوددارى كنى ؟
به خدا اگر امير المؤمنين چنين نپنداشته بود كه اين كار را بخلاف ميل و اعتقاد خويش كردهاى از خشم او تأديبى سخت به تو ميرسيد ، وقتى نامهء امير مؤمنان به تو رسد در راه خدا صدقهاى بده تا خشم او را فرو نشانى و به علامت تذلل نمازى بكن و سه روز روزه بدار و بهمهء ياران خود بگو مانند تو روزه بدارند . » .
وقتى سر مروان را بنزد ابو العباس آوردند و پيش روى او نهادند ، سجدهء طولانى كرد و سر برداشت و گفت : « سپاس خدا را كه انتقام مرا پيش تو و قومت باقى نگذاشت سپاس خدا را كه مرا بر تو فيروز كرد و به تو غلبه داد » آنگاه گفت : « ديگر اهميت نميدهم كه چه وقت مرگم فرا رسد كه به انتقام حسين و برادرانش دويست كس از بنى اميه را كشتهام و باقيماندهء جثهء هشام را بتلافى پسر عمويم زيد ، سوزانيدهام و مروان را بعوض برادرم ابراهيم كشتهام . » و بتمثيل شعرى خواند كه مضمون آن اينست : « اگر خون مرا بنوشند سيراب نشوند و خون آنها نيز از پس خشمى كه دارم مرا سيراب نميكند » آنگاه رو به قبله گردانيد و سجدهء طولانى كرد . سپس بنشست و چهرهاش روشن شده بود و به تمثيل اشعار عباس بن عبد المطلب را خواند كه مضمون
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 261
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٢٦١