وقتى مروان در مقابل عبد الله بن على صف بست به مردى كه پهلوى او بود نگريست و گفت : « آن مرد كه در حضور تو با عبد الله بن معاوية بن عبد الله جعفر جوان تيز چشم نكو روى مشاجره ميكرد كه بود ؟ » گفتم : « خدا بهر كه خواهد قوت بيان عطا كند » گفت : « همين شخص است ؟ » گفتم : « بله » گفت : « از فرزندان عباس بن عبد المطلب است ؟ » گفتم : « بله » مروان « انا لله و انا اليه راجعون » گفت و افزود : « من تصور ميكردم كسى كه بجنگ من آمده از فرزندان ابو طالب است ولى اين مرد از فرزندان عباس است و اسمش عبد الله است . ميدانى چرا من ولايت - عهد را بعد از عبد الله پسرم به پسر ديگرم عبيد الله دادم و به محمد كه از عبد الله بزرگتر است ندادم ؟ » گفتم : « چرا ؟ » گفت : « براى آنكه بما گفتهاند كه پس از من كار خلافت به عبد الله و عبيد الله ميرسد و چون عبد الله به عبيد الله نزديكتر است ولايتعهد را به دو دادم و به محمد ندادم . » گويد مروان پس از آنكه اين سخن با مصاحب خود بگفت نهانى كس پيش عبد الله بن على فرستاد كه اى پسر عمو كار خلافت به تو ميرسد ، در بارهء زنان و دختران من خدا را منظور دار . گويد : « عبد الله به دو پيغام داد ، خون تو حق ماست اما حرم تو حق ما نيست . » .
مصعب زبيرى از پدرش نقل مىكند كه ام سلمه دختر يعقوب بن سلمة بن عبد الله بن وليد بن مغيرهء مخزومى همسر عبد العزيز بن وليد بن عبد الملك بود و چون عبد العزيز بمرد ، زن هشام شد كه او نيز بمرد . روزى ام سلمه نشسته بود و ابو العباس سفاح بر او بگذشت . ابو العباس زيبا و نكو منظر بود ، ام سلمه در بارهء او تحقيق كرد و نسبش را بگفتند . آنگاه كنيز خود را پيش ابو العباس فرستاد كه او را به ازدواج با خويشتن ترغيب كند و بكنيز گفت : « به او بگو اين هفتصد دينار را براى تو فرستادم » ام سلمه مال بسيار و جواهر و حشم فراوان داشت . كنيز برفت و در بارهء ازدواج ام سلمه با ابو العباس سخن گفت و او جواب داد : « من فقيرم و
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 265
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٢٦٥