ابو محمد براى كارى آمدهاى ؟ » گفت : « بلى و مهمتر از آنكه بتوان گفت . » گفت :
« اى ابو محمد چه كاريست ؟ » گفت : « اين نامهء ابو سلمه است ، مرا دعوت مىكند كه پيش او بروم و شيعيان خراسانى ما نيز پيش وى آمدهاند . » ابو عبد الله گفت : « اى ابو محمد از چه وقت خراسانيها شيعهء تو بودهاند ؟ مگر ابو مسلم را تو سوى خراسان فرستادهاى ؟
مگر تو گفته بودى سياه بپوشد ؟ اينها كه سوى عراق آمدهاند تو سبب آمدنشان بودهاى يا كس پيش آنها فرستادهاى ؟ آيا كسى از آنها را ميشناسى ؟ » عبد الله بن حسن با او بگفتگو پرداخت و گفت : « اين قوم در طلب محمد پسر من هستند كه مهدى اين امت است . » ابو عبد الله جعفر گفت : « به خدا او مهدى اين امت نيست و اگر شمشير بكشد كشته خواهد شد . » ابو عبد الله با او مشاجره كرد تا آنجا كه گفت :
« به خدا مخالفت تو از روى حسد است . » ابو عبد الله گفت : « به خدا آنچه ميگويم از روى خير خواهى است ، ابو سلمه نظير نامهاى كه به تو نوشته ، به من نيز نوشته است ، ولى قاصد او اقبالى كه پيش تو يافت ، پيش من نيافت و من نامهء او را پيش از آنكه بخوانم سوزانيدم . » عبد الله خشمگين از پيش جعفر برون شد و قاصد ابو سلمه پيش او بازنگشت مگر وقتى كه با سفاح بر خلافت بيعت كردند . و قصه چنان بود كه روزى ابو حميد طوسى از اردوگاه به كوفه رفت و سابق خوارزمى را در بازار كناسه بديد و گفت : « تو سابقى ؟ » گفت : « بله من سابقم . » ابو حميد از كار ابراهيم امام پرسيد ، سابق گفت : « مروان او را در حبس بكشت . » در آن وقت مروان در حران مقيم بود ، ابو حميد گفت : « كى را جانشين خود كرد ؟ » گفت : « برادرش ابو العباس را » گفت : « او كجاست ؟ » گفت : « او با برادرش و جمعى از عموها و اهل خاندانش همين جا در كوفه هستند . » گفت : « از چه وقت اينجا هستند ؟ » گفت : « دو ماه است . » گفت : « مرا پيش آنها ميبرى ؟ » گفت : « وعدهء من و تو فردا همين جا . » سابق ميخواست در اين باب از ابو العباس اجازه بگيرد . پيش ابو العباس رفت و قضيه را با او بگفت و ابو العباس او را ملامت كرد كه چرا ابو حميد را نياورده است . ابو حميد
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 259
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٢٥٩