تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 258

مساهمون:

ص٢٥٨
و در ممالك غريب رفته‌ام ، هر يك از مردم اود را ديده‌ام از پس دقت معلوم شده كه ناصبى و دوستدار آل مروان است . ابو سلمه كار ابو العباس و همراهانش را نهان داشت و يكى را بر آنها گماشت وصول ابو العباس به كوفه در صفر سال صد و سى و دوم بود و هم از اين سال - نامه‌هاى بنى عباس با بريد ميرفت . ابو سلمه از پس مرگ ابراهيم امام بيم داشت و كار وى آشفته شود و تباهى گيرد . بدين جهت محمد بن عبد الرحمن بن اسلم را ( اسلم غلام پيغمبر صلى الله عليه و سلم بود ) با دو نامه بيك مضمون پيش ابو عبد الله جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب و ابو محمد عبد الله بن حسن بن حسين بن على بن ابى طالب رضى الله عنهم اجمعين فرستاد و هر يكى را دعوت كرد كه پيش او برود تا دعوت را متوجه او كند و بكوشد تا مردم از خراسان براى او بيعت گيرد و بفرستاده گفت : « بشتاب ، بشتاب و چون قاصد قوم عاد مباش . » محمد بن عبد الرحمن در مدينه پيش ابو عبد الله جعفر بن محمد رفت و شبانگاه او را بديد و گفت كه از پيش ابو سلمه آمده است و نامه را به دو داد . ابو عبد الله گفت : « من با ابو سلمه چه كار دارم ، ابو سلمه كه شيعهء ديگران است . » گفت : « من قاصدم نامه را بخوان و هر چه ميخواهى جواب بده » ابو عبد الله چراغى بخواست و نامهء ابو سلمه را برداشت و روى چراغ گرفت تا بسوخت و بقاصد گفت : « آنچه را ديدى برفيق خود بگو . » آنگاه شعر كميت ابن زيد را بتمثيل خواند كه مضمون آن چنين است : « اى كه آتشى ميافروزى و روشنايى آن براى ديگرى است و اى هيزم‌چينى كه هيزم ديگران را فراهم مىكنى . » قاصد از پيش وى برون شد و پيش عبد الله بن حسن رفت و نامه را به دو داد كه پذيرفت و خواند و خرسند شد . عبد الله يك روز پس از آنكه نامه به دو رسيده بود بر خرى سوار شده به منزل ابو عبد الله جعفر بن محمد صادق رفت و چون ابو محمد او را بديد از آمدنش حيرت كرد . ابو عبد الله از عبد الله مسن‌تر بود و به دو گفت : « اى
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 258 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي