به همكارى و پشتيبانى خواند . آنگاه ابو العباس بهمراه اينان و ديگر كسان كه از خاندانش راهى شده بودند با شتاب راه كوفه گرفت . يك زن باديهنشين ابو العباس و برادرش ابو جعفر و عمويش عبد الله بن على را با چند تن ديگر كه جلو افتاده بودند بر سرائى در راه كوفه بديد و گفت : « به خدا چهرههائى مانند امروز نديدم كه خليفه و جانشين و ياغى باشند » ابو جعفر منصور گفت : « اى كنيز خدا چه گفتى ؟ » گفت :
« به خدا اين بخلافت ميرسد » و به سفاح اشاره كرد و گفت : « تو جانشين او ميشوى و اين به تو ياغى مىشود . » و به عبد الله بن على اشاره كرد . وقتى به دومة الجندل رسيدند به داود بن على و موسى بن داود بر خوردند كه از عراق بسوى حميمه ميرفتند . داود از مقصد ابو العباس پرسيد و او بگفت كه ابو مسلم با مردم خراسان بنفع ايشان قيام كرده است و او ميخواهد در كوفه قيام كند . داود به دو گفت : « اى ابو العباس با آنكه مروان و سالار بنى اميه با مردم شام و جزيره مراقب مردم عراقند و ابن هبيره شيخ عرب با گروه بسيار از مردم عرب در عراق است ، تو ميخواهى در كوفه قيام كنى ؟ » ابو العباس گفت : « عمو جان هر كه بزندگى دل بندد ، خوار شود . و شعر اعشى را به تمثيل خواند كه مضمون آن چنين است : « مرگى كه بدون زبونى رخ دهد و جان من كوشش خويش كرده باشد ، ننگ نيست » داود به پسر خود موسى نگريست و گفت : « پسرك من پسر عمويت راست ميگويد بيا با او برگرديم تا با عزت زندگى كنيم يا بميريم . » و باز گشتند و ابو العباس برفت تا به كوفه رسيد .
ابو سلمه حفص بن سليمان از وقتى خبر كشته شدن ابراهيم امام را شنيده بود ، بصدد بود از دعوت عباسى بدعوت آل ابو طالب بازگردد . ابو العباس با همراهان و خاندان خود نهانى وارد كوفه شد ، ابو سلمه نيز با سياهپوشان در كوفه بود و ابو العباس را با كسانش در خانهء وليد بن سعد در قبيلهء يمنى بنى اود منزل داد . سابقا در همين كتاب صفات اود را در ضمن اخبار حجاج ياد كردهايم كه از على و ذريهء پاك او بيزارى ميكنند و من تا كنون يعنى بسال سيصد و سى و دو كه اين همه جهان گشتهام
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 257
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٢٥٧