تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
برود و ابراهيم بن محمد را بگيرد و به بند كند و با مستحفظ فراوان بنزد وى بفرستد . وليد به حاكم بلقا دستور داد و او ابراهيم را كه روى پوشيده در مسجد دهكده نشسته بود ، بگرفت و پيش وليد فرستاد و او نيز وى را بنزد مروان فرستاد كه مدت دو ماه او را در زندان بداشت . وقتى ابراهيم را پيش مروان آوردند ما بين او و مروان گفتگوى بسيار رفت و ابراهيم سخن درشت گفت و همهء چيزهائى را كه مروان در بارهء كار ابو مسلم به دو ميگفت انكار كرد . مروان به دو گفت : « اى منافق مگر اين نامهء تو نيست كه در جواب نامهء ابو مسلم نوشته‌اى ؟ » و قاصد را پيش وى آورد و گفت : « اين را ميشناسى ؟ » و چون ابراهيم اين را بديد خاموش ماند و بدانست كه كار از كجا خراب است . كار ابو مسلم بالا مىگرفت ، در زندان ابراهيم جماعتى از بنى هاشم و بنى اميه نيز بودند . از جملهء بنى اميه عبد الله بن عمر بن عبد العزيز بن مروان و عباس بن وليد ابن عبد الملك بن مروان بودند كه مروان از آنها بيمناك بود و ميترسيد بر ضد او خروج كنند . از بنى هاشم عيسى بن على و عبد الله بن على و عيسى بن موسى بودند . ابو عبيدهء ثعلبى كه با آنها در محبس بوده نقل مىكند كه گروهى از غلامان عجمى مروان در مجلس حران به آنها هجوم بردند و وارد اطاق ابراهيم و عباس و عبد الله شدند و ساعتى آنجا بودند ، سپس برون آمدند و در اطاق بسته شد و چون صبح شد پيش آنها رفتم و ديديم مرده‌اند و دو پسر خرد سال از خدمهء آنها مانند مردگان بودند و چون ما را ديدند دل يافتند ، قضيه را از آنها پرسيديم گفتند متكاهايى به صورت عبد الله و على گذاشتند و روى آن نشستند و آنها بلرزيدند تا سرد شدند ، سر ابراهيم را نيز در كيسه‌اى كردند كه آهك نرم در آن بود و ساعتى بلرزيد و بىحركت شد . ضمن نامه‌اى كه ابراهيم به ابو مسلم نوشته بود و مروان خوانده بود پس از سخنان بسيار شعرى بدين مضمون بود : « كارى را كه علائم آن نمايان شده مراقب باش كه راه روشن است فقط شمشير كشيدن مانده است . » .