تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
معاوية بن عبد الله بن جعفر نيز ديار اصطخر و ديگر قلمرو فارس را به تصرف داشت تا از آنجا رانده شد و سوى خراسان رفت و ابو مسلم او را بگرفت . و ما در كتاب « المقالات فى اصول الديانات ضمن سخن از فرقه‌هاى شيعه و در بارهء كسانى كه قائل به امامت او شده و دعوتش را اطاعت كرده‌اند ، سخن آورده‌ايم . كار ابو مسلم قوت گرفت و بر بيشتر خراسان تسلط يافت . كار نصر بن سيار از نرسيدن كمك سستى گرفت و از خراسان برون شد و سوى رى رفت و در ساوه ما بين رى و همدان فرود آمد و همانجا از غصه بمرد . نصر وقتى ما بين رى و خراسان بود نامه‌اى به مروان نوشت و به دو خبر داد كه از خراسان برون شده است و حوادث خراسان بزرگ مىشود تا همه جا را بگيرد و ضمن نامهء خود اشعارى نوشت كه مضمون آن چنين است : « كار ما و خبرهائى كه پوشيده ميداريم چون گاويست كه بسلاخ نزديكش كنند ، يا چون دخترى كه كسانش او را دوشيزه پندارند و نه ماهه آبستن است ، ما آن را رفو ميزديم اما دريده شد و دريدگى وسعت گرفت ، و چون جامه‌اى كه كهنگى بر آن چيره شود و صنعت‌گر مدبر را خسته كند . » . هنوز مروان از خواندن اين نامه فراغت نيافته بود كه گماشتگان راهها يك قاصد خراسانى را كه ابو مسلم سوى ابراهيم بن محمد امام فرستاده و وضع كار خويش را به دو خبر داده بود ، نزد وى آوردند . وقتى مروان نامهء ابو مسلم را بديد بقاصد گفت : « مترس ، رفيقت چقدر به تو داده است ؟ » گفت : « فلان و فلان مبلغ » گفت : « خيلى كم به تو داده است ، بيا اين ده هزار درم را بگير و نامه را پيش ابراهيم امام ببر ، و از اينكه در راه ترا گرفته‌اند چيزى مگو و جواب او را بگير و پيش من بيار . » قاصد نيز چنين كرد ، مروان جواب ابراهيم را بديد كه به ابو مسلم نوشته بود : « بكوشيد و در كار دشمن حيله كنيد . » و ديگر دستورها كه داده بود . مروان قاصد را بداشت و به وليد بن معاوية ابن عبد الملك حاكم دمشق نوشت به حاكم بلقا بنويسد تا به دهكدهء كرار و حميمه