تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
بخلوت نشست او بود . » . وقتى نصر بن سيار از كمك مروان نوميد شد ، نامه‌اى به يزيد بن عمرو بن هبيرهء فزارى حاكم عراق نوشت و از او بر ضد دشمن خويش كمك و يارى خواست و در آن نامه اشعارى نوشت كه مضمون آن چنين است : « به يزيد پيام برسان و بهترين سخنان آنست كه راست باشد زيرا دروغ سودى ندارد . بگو در خراسان تخم‌ها ديده‌ام كه اگر جوجه كند عجايبى خواهى شنيد ، جوجه‌هاى دو ساله است اما بزرگ شده است ، هنوز پرواز نكرده اما پر در آورده است ، اگر بپرواز آيند و تدبيرى در بارهء آنها نشود آتش جنگى را روشن خواهند كرد و چه آتشى خواهد بود . » يزيد بن عمرو بنامهء او جواب نداد و بدفع فتنه‌هاى عراق پرداخت . بسال صد و بيست و نهم خوارج يمن وارد مكه و مدينه شدند ، سالار ايشان ابو حمزه مختار بن عوف ازدى و بلخ بن عقبهء ازدى بودند كه كسان را بسوى عبد الله بن يحيى كندى دعوت مىكردند . وى خويش را طالب حق ناميده بود و او را بعنوان امير مؤمنان خطاب مىكردند مذهب اباضى داشت و از سران خوارج بود ، بسال صد و سىام مروان سپاهى با عبد الملك بن محمد بن عطيهء سعدى بفرستاد كه در وادى - القرى با خوارج روبرو شد و بلخ كشته شد و ابو حمزه با باقيماندهء قوم سوى مكه گريخت و عبد الملك با سپاه كه همه اهل شام بودند آهنگ يمن كرد ، عبد الله بن يحيى كندى خارجى نيز از صنعا برون آمد و دو گروه در ناحيهء طائف بسرزمين جرش روبرو شدند و جنگهاى بزرگ در ميانه رفت كه در اثناى آن عبد الله بن يحيى و بيشتر اباضيان همراه وى كشته شدند و بقيهء خوارج بديار حضرموت رفتند كه بيشتر مردم آنجا تا كنون يعنى سال سيصد و سى و دو اباضى هستند و مذهبشان با خوارج عمان تفاوتى ندارد . بسال صد و سىام عبد الملك با سپاه مروان در صنعا فرود آمد و سليمان بن هشام ابن عبد الملك كه از مروان بيمناك بود در جزيره به خوارج پيوسته بود عبد الله بن
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 246 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي