بسيار كند و بسلف نازد و اسرافكارى كند ، بسوى شما آمده است . عبد الله بن حارث خشمگين شد و گفت : « دروغ ميگوئى و دروغگوئى كار توست . عبد الله چنان كه تو ميگوئى نيست ، ياد خدا مىكند و در بلاى او شاكر است و از بد زبانى بدور است ، بزرگ و مهذب و كريم و آقا و حليم است ، اگر سخن گويد صواب گويد و اگر بپرسيد جواب گويد . كوته زبان و ترسو و بد زبان و ناسزا گو نيست . چون شير دلير است و جسور و اهل اقدام است . شمشير بران است ، شريف و والاست و چون كسى نيست كه اوباش قريش در بارهء او دشمنى كرده و سلاخ ( جزار ) آن قبيله به دو چيره شده باشد . شرفش پست و مقامش ناچيز است ! ايكاش ميدانستم از كدام شرف دم ميزنى و بكدام سابقه مينازى ، جز اينكه بر پايهء غير خود بالا ميروى و به زبان غير خود سخن ميكنى . چه خوب بود كه پسر ابو سفيان ترا از گفتگو در بارهء آبروى قريش باز ميداشت و دهانت را چون كفتار در سوراخ مىبست كه آبروى قريش را حفظ نميكنى و از شرف آن دست بر نميدارى ، اما شيرى درنده كه همگنان را ميربايد و جانها را ميدرد با تو روبرو شده است . » عمرو ميخواست سخن گويد معاويه او را از سخن بازداشت . عبد الله بن حارث گفت : « شخص بايد حرمت خويش بدارد ، به خدا زبان من تيز و جوابم پر مايه و گفتارم محكم است و يارانم حاضرند . » در اينجا معاويه برخاست و قوم متفرق شدند .
عبد الله بن جعفر بن ابى طالب در زمينهء بخشش و كرم و فضائل ديگر اخبار نكو دارد كه تفصيل آن را در كتاب اخبار الزمان و اوسط آوردهايم . حجاج دختر او را به منظور تحقير خاندان ابو طالب گرفته بود .
حجاج نامهاى به عبد الملك نوشت و كار خوارج و قطرى را سخت وانمود .
عبد الملك جواب داد : اما بعد شمشير را ستايش ميكنم و به تو همان ميگويم كه بكرى به زيد گفت : حجاج مقصود عبد الملك را ندانست و گفت هر كه معلوم كند بكرى به زيد چه گفت ده هزار درم جايزه دارد . اتفاقا مردى از حجاز به تظلم از يكى از
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 171
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص١٧١