اصفهان در خانهء خود استقرار يافت مردم را فراهم آورد و به آنها گفت : « چرا عصيان پروردگار خود ميكنيد و اميرتان را بخشم ميآورديد و خراجتان را كم ميدهيد ؟ » يكى از آنها گفت : « اسلاف تو ظالم بودهاند و هر چه توانستهاند ستم كردهاند . » گفت : « چه بايد كرد تا كار شما سامان گيرد ؟ » گفتند : « هشت ماه مهلت بده تا خراج را فراهم كنيم . » گفت : « ده ماه مهلت داريد اما ده نفر بياريد كه ضمانت كنند . » ده نفر را بياوردند ، وقتى از آنها پيمان گرفت ، مهلتشان داد . اما مهلت بسر ميرسيد و او ميديد كه اعتنائى بختم مهلت ندارند ، با آنها سخن گفت اما گوش بسخنش ندادند و چون گفتگو طولانى شد ضامنان را فراهم آورد و گفت : « پول » قسم خورد كه افطار نكند ، و اين در ماه رمضان بود ، مگر مال را فراهم كند و يا گردن آنها را بزند يكى از آنها را پيش آورد و گردنش را بزد و روى آن نوشت فلان بن فلان تعهد خود را انجام داد و سر او را در كيسهاى نهاده مهر زد . سپس دومى را پيش آورد و با او نيز همان كرد . چون مردم ديدند سرها را بريده و بجاى كيسهء پول در كيسه مىنهد ، گفتند : « اى امير درنگ كن تا پول را حاضر كنيم ، وى نيز درنگ كرد و بسرعت پول را آماده كردند چون خبر به حجاج رسيد گفت : « ما خانوادهء محمد ( جد حجاج محمد نام داشت ) پسرانمان لياقت دارند . ديديد فراست من در بارهء اعرابى چگونه بود ؟ » و او همچنان والى اصفهان بود تا حجاج بمرد .
حجاج ابراهيم تميمى را حبس كرد و چون وارد محبس شد بر جاى بلندى ايستاد و با صداى بلند بانگ زد : « اى مردمى كه با وجود عافيت خدا مبتلائيد و با وجود بلاى خدا عافيت داريد صبور باشيد . » همهء زندانيان جواب دادند لبيك لبيك . ابراهيم در حبس حجاج بمرد . حجاج در تعقيب ابراهيم نخعى بود كه نجات يافت و ابراهيم تميمى در حبس افتاد . » .
از اعمش حكايت كردهاند كه گفته بود به ابراهيم نخعى گفتم : « وقتى حجاج ترا ميجست كجا بودى ؟ گفت چنان بود كه شاعر گويد : « گرگ بغريد و با گرگ
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 174
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص١٧٤