تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
كه بر ايشان وارد مىشود بر متمكنشان فرض است و كم بضاعتشان بخشنده و بذال است » ديگر چه كسى اهميت ميدهد كه در مدح او چه بگويند ؟ » . عبد الله بن اسحاق بن سلام بنقل از محمد بن حبيب گويد : وليد بر منبر بود كه صداى ناقوس شنيد ، گفت : « اين چيست ؟ » گفتند : « كليساست . » بگفت تا آن را ويران كنند و قسمتى از آن را بدست خويش ويران كرد . مردم نيز پياپى براى ويران كردن آن ميآمدند . اخرم پادشاه روم به دو نوشت : اسلاف تو اين كليسا را بجا گذاشتند اگر بجا كرده‌اند تو خطا كرده‌اى و اگر تو بجا كرده‌اى آنها خطا كرده‌اند . » وليد گفت : « كى جواب او را خواهد داد ؟ » فرزدق گفت : « من . » و به دو نوشت : « و داود و سليمان را ياد كن آن دم كه در كار زراعتى كه گوسفندان قوم شبانه در آن چريده بود داورى ميكردند ، و ما گواه داورى كردنشان بوديم و حكم حق را به سليمان فهمانديم و هر دو را فرزانگى و دانش داده بوديم . » . حجاج بسال نود و پنجم در پنجاه و چهار سالگى در واسط عراق بمرد . مدت بيست سال بر مردم حكومت كرده بود و كسانى را كه گردن زده بود جز آنها كه در سپاه‌ها و جنگهاى وى كشته بودند ، يكصد و بيست هزار كس بشمار آوردند . وقتى بمرد پنجاه هزار مرد و سى هزار زن در محبس وى بود كه شانزده هزار كس از زنان برهنه بودند ، محبس زنان و مردان يكى بود و زندان حفاظى نداشت كه مردم را از آفتاب تابستان و باران و سرماى زمستان محفوظ دارد . جز اين شكنجه‌هاى ديگر داشت كه وصف آن را در كتاب اوسط آورده‌ايم . گويند روزى كه سوار بود و به قصد نماز جمعه ميرفت ضجه‌اى شنيد گفت : « اين چيست ؟ » گفتند : « زندانيان ضجه و شكايت مىكنند ، بسوى آنها نگريست و گفت : « پست شويد و دم نزنيد . » گويند در همان جمعه بمرد و ديگر پس از آن سوار نشد . مسعودى گويد « در كتاب عيون البلاغات ديده‌ام كه از جملهء منتخبات گفتار حجاج يكى اينست : « هر نعمتى كه برود بسبب كفران است و فزونى آن بسبب
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 169 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي