تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
ليلى او را انتخاب كرد و پيش او رفت و او چندان از زيورهاى خودش به ليلى آويخت كه او را گرانبار كرد از اين جهت كه از زنان ديگر او را انتخاب كرده و پيش وى آمده بود . منقرى بنقل از عتبى از پدرش گويد : « پسر عم حجاج بن يوسف كه يك اعرابى بود از باديه پيش وى آمد و چون ديد كه مردم را بحكومت ميفرستد ، گفت : « اى امير چرا مرا بحكومت يكى از اين شهرها نميفرستى ؟ » حجاج گفت : « اينها مينويسند و حساب مىكنند و تو حساب كردن و نوشتن نميدانى . » اعرابى خشمگين شد و گفت : « من حساب بهتر از آنها ميدانم و دستم به نوشتن تواناتر است . » حجاج گفت : « اگر چنين است سه درهم را ميان چهار نفر تقسيم كن و او شروع كرد با خود بگويد : سه درهم ميان چهار نفر ، سه درهم ميان چهار نفر ، هر كدام يك درهم ، يكى ميماند بدون درهم ، اى امير آنها اى امير آنها چند نفرند ؟ گفت : « آنها چهار نفرند » گفت : « اى امير حساب را دانستم هر يك از آنها يك درم مىبرند و من بچهارمى يك درم از خودم خواهم داد دست خود را ببند شلوارش زد و دينارى از آن در آورد و گفت : « كدامتان چهارمى هستيد ؟ به خدا تا به حال ناحسابى مثل حساب اين شهرنشينها نديده بودم » حجاج و حاضران بخنديدند و تا مدتى خندهء آنها ادامه داشت . سپس حجاج گفت مردم اصفهان سه سال است خراج خود را كاسته‌اند و هر وقت حاكمى سوى آنها ميرود عاجزش ميكنند گريبان آنها را بدست اين بدوى مىدهم شايد كارى بسازد . آنگاه فرمان حكومت اصفهان را بنام او نوشت ، وقتى سوى آنجا رفت مردم اصفهان از او استقبال كردند و از آمدنش شاد بودند و دست و پاى او را ميبوسيدند ، در ميانش گرفته بودند و ميگفتند يك عرب بدوى است و كارى از دست او ساخته نيست چون تملق او بسيار گفتند ، گفت : « به كار خودتان بپردازيد و از دست و پا بوسيدن من بگذريد و اين ترتيبات را از من دور كنيد ، مگر متوجه نيستيد كه امير مرا براى چه كارى فرستاده است » وقتى در