عمال وى آمده بود ، به دو گفتند : « آيا ميدانى بكرى به زيد چه گفت ؟ » گفت : « آرى » گفتند به حجاج بگو و ده هزار درم جايزه بگير . پس او بدر حجاج آمد و احضار شد و گفت سخن بكرى به زيد اين بود كه « به دو گفتم سر و صدا مكن كه آنها را در راه كشتن من و تو خطر مرگ را مىبينند اگر از جنگ دست بداشتند ، دست بدار و اگر نه آتش جنگ را بيفروز . اگر جنگ دندان تيز كند طعمهء شمشير يكى چون تو يا من است . » .
حجاج گفت : « امير مؤمنان راست گفت ، بكرى نيز راست گفت . آنگاه نامه به مهلب نوشته كه امير مؤمنان به من همان گفته كه بكرى به زيد گفته بود . من نيز همان را به تو ميگويم بعلاوه آنچه حارث بن كعب هنگام وصيت بفرزندان خود گفت . مهلب بگفت تا وصيت حارث را بياوردند و چنين بود : « فرزندان من فراهم باشيد و پراكنده مباشيد پيش از آنكه وامانده شويد نكوئى كنيد كه مرگ با قوت و عزت بهتر از حيات با ذلت و عجز است » مهلب گفت : « بكرى راست گفت و حارث بن كعب راست گفت . » .
وقتى عبد الملك به حجاج نوشت مرا از خون خاندان ابو طالب بر كنار بدار كه از وقتى خاندان حرب خون اين خاندان را بريختند ملك از ايشان دور شد ، حجاج نيز از بيم زوال ملك بنى اميه نه از بيم خدا عز و جل از خون طالبيان اجتناب ميكرد .
وقتى ليلى اخيليه بنزد حجاج آمد و گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد ، گياه بر نيامده و ابر كم شده و سرما سخت است و محنت فراوان شده ، بدين جهت من پيش تو آمدهام » گفت : « زمين چگونه است ؟ » گفت : « زمين لرزان است و درهها غبار آلود است ، تنگدست به زحمت است و عيالمند مضطر ، و بى چيز بيمار است مردم لاغرند و انتظار رحمت خدا مىبرند . » گفت : « پيش كدام يك از زنان من منزل ميكنى ؟ » گفت :
« اسم آنها را بگو . » گفت : « هند دختر مهلب زن من است و هند دختر اسماء بن خارجه »
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 172
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص١٧٢